رستــــاخيـــــــــز مـــلـــــی
۱۳٩۱/۳/٢
دکتور مهدی

در معامله با امریکا یا “امنیت” را انتخاب کنیم یا “استقلال” را

داکتر محیی‌الدین مهدی؛ عضو مجلس نمایندگان

 

 

تمهید: در پیوند با موضوع پیمان استراتژیک و ائتلاف‌هایی که در کشور در حال شکل گرفتن است، خبرگزاری جمهور مصاحبه ای را با داکتر محیی الدین مهدی؛ نویسنده، فعال و تحلیل‌گر مسایل سیاسی و همچنین عضو مجلس نمایندگان ترتیب داده است.

قابل ذکر است که داکتر مهدی از چهره‌هایی است که بر موضوعات یادشده اشراف داشته و نظرات خاص خودش را دارد، بر همین اساس، خبرگزاری جمهور گفتگوی ویژه‌ای را باایشان ترتیب داد. متن ذیل جریان کامل گفتگوی ایشان با الیاس کاتب؛ خبرنگار امور پارلمانی خبرگزاری جمهور است.

ابتدا از شورای متحد ملی آغاز می‌کنیم. این حرکت شامل چه اهدافی بود و کدام‌یک از آنها محقق گردید و به کدام‌یک از آنها دست یافت و علت فروپاشی این تشکل چه بود؟

شورای متحد ملی یک ائتلاف بود. ائتلافی متشکل از احزاب سیاسی، نهادهای جامعه مدنی، انجمن های فرهنگی و شخصیت‌های مستقل سیاسی که به چهار- پنج مورد اهداف مشخص اشاره کرده بود. مساله ساختار نظام سیاسی که مشخصا نظام پارلمانی مدنظرش بود،‌ به جای نظام موجود ریاستی. دیگر تغییر حوزه اقتصاد افغانستان است که به عنوان بازار آزاد مطرح است؛ اما شورای متحد ملی، اقتصاد مختلط را ترجیح می داد. بحث دیگری که در این میان مطمح نظر بود، مساله دیورند بود؛ شورای متحد ملی بر این عقیده بود که با حضور نیروهای خارجی، فرصتی به دست آمده است؛ تا این موضوع بالاخره به صورت جدی مطرح شده و به این غایله خاتمه داده شود.

 این موارد اهم موضوعاتی بود که این تشکل تعقیب می کرد. در عمل هیچ‌کدام از این خواسته ها اجرا نشد؛ اما من گمان می کنم که شورای متحد ملی وظیفه خود را انجام داده و به قدر کافی روی اهدافی که نام برده شد، مکث کرده و مانور داد. مثلا کنفرانس دایر نمود، مقالات زیادی را به دست نشر سپرد، مذاکراتی را ترتیب داد و به طور خاص از تمامی امکاناتی که در اختیار داشت برای طرح این ذهنیت در نزد مردم، بهره برد.

باید تصریح کنم که در مباحث سیاسی خصوصا وقتی بحث ائتلاف مطرح است، به شکلی نیست که ماموریت خود را زمانی پایان دهد که به تمامی اهداف‌شان رسیده باشد. ائتلاف‌ها معمولا در مقاطع معینی از زمان شکل می گیرند و بعضی شان خواه به هدف برسند و خواه نرسند از هم می‌پاشند؛ اما من شورای متحد ملی را یکی از موفق‌ترین حرکت‌ها در همین دهه اخیر می دانم که طرزالعمل‌های موثری داشته است؛ ولی دلیل فروپاشی آن از نظر من این بود که این حرکت زمانی شروع شد که جامعه پس از یک جنگ داخلی، نظام جدیدی را با رهبری آقای کرزی در حال تجربه بود.

یکی از دستاوردهای این نظام را که هیچ‌کسی منکر نیست، خاتمه دادن به جنگ های داخلی بود. همین موضوع بود که جامعه، دیگر هیچ شعاری مبنی بر تغییر را قبول نمی کرد. حرکت ما زیاد استقبال نشد، به جز در میان قشر روشنفکر و تحصیل‌کرده که به نظر من همین شعارها و نگرش‌ها و حرکت‌ها فعلا در تشکلات و ساختارهای بزرگ، تبلور پیدا کرده و مطرح می گردد.

به تعبیر دیگر باید بگویم در واقع شورای متحد ملی از هم نپاشیده است، روشن‌تر بگویم این تشکل ادامه وجود و حیات خود را در دیگر ساختارها آزمایش می کند. مثلا من به عنوان یکی از اعضای شورای متحد ملی در پارلمان افغانستان و در یک سطح بالاتر از نظر اثرگذاری قو‌ی‌تر و موثرتر، حرف و عملم نسبت به عضویتم در این شوراست؛ به همین ترتیب آقای مدنی فعلا در راس یک خبرگزاری به نام جمهور قرار دارد و  تاثیرگذارتر از گذشته عمل می کند و به همین ترتیب، دیگر دوستان ما هم هر کدام در یک ساختار مهم‌تر با همین شعارها و مفکوره ها؛ اما با جایگاه و استراتژی های دیگری به کار ادامه می دهند؛ بنابراین تصور نمی کنم اگر مطلقا به این باور داشته باشیم که شورای متحد ملی از پاشیده است تفکر درستی باشد.

دلیل ثبات و دوام ائتلاف های سیاسی و همچنین فرسایش آنها از نظر شما در چیست؟

 

این، به دو امر بستگی دارد. من در بحث پیشتر خود بدان اشاره ای داشتم مبنی بر  برآورده شدن و عدم نیل به این خواسته ها در یک ائتلاف؛ فرض کنید پنج نفر برای انجام کاری گردهم می‌آیند و کار انجام می شود. به طور طبیعی هر کسی راه خود را در پیش می گیرد و نیازی به ادامه حضور شان نیست، یک موضوع این است .

مساله مهم دیگر، چگونگی برخورد ائتلاف ها با عنصری به عنوان “قدرت” می باشد. موضوع این است که با قدرت چه نوع برخوردی وجود دارد. من در این باب، جبهه ملی سابق را برای‌تان مثال می زنم؛ جبهه ای که به رهبری شهید استاد ربانی(ایجاد شد) و در آستانه انتخابات دوم ریاست جمهوری از هم فروپاشید. به نظر من، علت اساسی فروپاشی آن، نحوه نگرشش به قدرت بود؛ اعضای جبهه در چگونگی تفسیر و تقرب به قدرت، دچار اختلاف شدند و (این) باعث شد که جبهه از هم بپاشد. برخی از اعضای جبهه در کنار آقای کرزی قرار گرفتند و برخی در تقابل با ایشان در کنار داکتر عبدالله بودند. در واقع تعریف و تفسیر از قدرت باعث ثبات و یا فرسایش ائتلاف‌ها می گردد و جبهه ملی از همین مقوله ای بود که من عرض کردم.

باید خاطرنشان سازم که جبهه ملی جدید به رهبری آقای احمدضیا مسعود و ائتلاف ملی از داکتر عبدالله که احتمالا با یکدیگر ائتلاف مشترکی را تشکیل دهند و به صورت جدی‌تر در مقابل نظام کنونی بایستند آن‌هم با اندیشه تغییر نظام سیاسی… برخی اهداف و آرمان‌های شورای متحد ملی هم در این جریان‌ها وجود دارد.

می خواهیم شما- به عنوان عضو فعال آن- مقایسه‌ای میان پارلمان دور پانزدهم و شانزدهم از نقطه‌نظر مدیریت، کارکردها و تثبیت جایگاه خویش در دولت داشته باشید.

 

تفاوت، بسیار است؛ این در تفاوت زمانی حداقل شش ساله برجسته‌تر می‌گردد. به عبارت دیگر این پارلمان، تجربه پارلمان دیروز را هم دارد، در حالی که پارلمان دور اول این تجربه را نداشت؛ بنابراین از نقطه‌نظر زمانی این ارجحیت را دارد. البته من تاکیدی روی این ندارم که در این دور، چهره‌های شاخص‌تر و برجسته‌تر از دور گذشته در مجلس هستند. البته حضور چهره‌های ارزنده دور گذشته نیز از نظرما انکارناپذیر است.

در سایر روال از جمله روی مدیریت تاکید کردید؛ من تفاوتی میان دو دوره از این نظر نمی بینم. هم اکنون اداره مجلس بیشتر در دست خود اعضاست؛ اگر اعضا نخواهند هیچ‌کسی نمی تواند جرگه را اداره کند. فکر نمی‌کنم که حاجی عبدالرئوف در دور گذشته حتا برای یکبار هم بلندگویش روشن شده باشد؛ اما مجال برایش پیدا شد که این دور ریاست می کند؛ در این میان، چون اعضا به همراه وی، همکاری می کنند می تواند در اداره جلسه، موفق عمل کند.

البته گاهی جلسه به تشنج کشیده می‌شود که این خاصیت پارلمان‌های دنیاست؛ به این معنا که در سایر دولت‌ها نیز این موضوع کاملا روالی عادی محسوب می‌گردد. چون جلسه، یک نشست مشترک میان تفکرات و اندیشه‌های مختلف است؛ این کشمکش‌ها خواه ناخواه رخ می دهد.

در قسمتی دیگر یادم هست که پارلمان دور اول مصادف شد با جرگه امن منطقوی، در حالی که چنین نشستی اصلا تعریفی در قانون اساسی افغانستان نداشت؛ این در واقع تمایلات قومی و قبیلوی خود رییس جمهور است که نهادهای قبیلوی و کهنه را به صورت موازی در کنار نهادهای مدنی و دموکراتیک مثل پارلمان و رفراندم قرار می‌دهد. عین چنین اتفاقی در دور دوم نیز اتفاق افتاد که جرگه مشورتی بود. در این دور مجلس به رغم مخالفت ها و فیصله هایی که داشت شما شاهد بودید که رییس مجلس نمایندگان در صف اول، حضور داشت و این موضوع در دوره آقای قانونی هم رخ داد و حتا ایشان سخنرانی هم داشتند؛ بنابراین در مدیریت، تفاوت چندانی رونما نگردیده است. یعنی مدیریت امروز ارتجاعی و از دیروز انقلابی، چنین تصوری به نظر من غلط است.

نزدیکی رییس مجلس امروز به اندازه‌ای هست که رییس مجلس دیروز با حکومت داشت و هیات اداری هم به همین ترتیب؛ اما ما می بینیم که دو تن از فعالین اپوزیسیون در هیات اداری(مجلس کنونی) جای گرفته اند؛ در حالی که تحقق چنین امری در دوره گذشته ناممکن بود؛ بنابراین از این جهت هم ما می بینیم که این دوره، دوره ترجیح و برتری است.

پارلمان این دوره موضع‌گیری‌هایی را از جانب قوه قضاییه و همچنین لوی سارنوالی داشت که این موضوع نشان‌دهنده نگرانی رییس جمهور از ترکیب جدید پارلمان بود؛ در حالی که این نگرانی در دوره قبل وجود نداشت و آنچه وی توقع داشت در تشکیل پارلمان گذشته وجود داشت. نمونه‌های آن تعویق پارلمان و اقامه دعوای لوی سارنوالی بود. محکمه تشکیل شد و منازعات دامنه‌داری که شما شاهد آن بودید همه حاکی از همین نگرانی بود که در دور قبل نبود؛ اما پارلمان در این میان، لوی سارنوالی را فاقد صلاحیت دانست، مطابق به صلاحیتی که قانون اساسی به مجلس داده بود رییس قوه قضایی هم سلب صلاحیت شد. در مجموع، چالش‌هایی که به صورت سیستماتیک در برابر پارلمان این دور ایجاد شد، به طور طبیعی از عملکرد جدی این نهاد جلوگیری کرد و به نوعی نگذاشت که این نهاد، کار اساسی و مشخص خویش را به پیش ببرد.

تفاوت پیمان استراتژیک با ایالات متحده با سایر پیمان‌هایی که افغانستان با دیگر کشورها دارد در چیست؟ چرا این موضوع اینقدر سروصدا به پا کرده است؟

 

این طبیعی است که پیمان با امریکا به مراتب با اهمیت‌تراز پیمانی است که به طور مثال در هند به امضا رسید؛ زیرا هند، قدرتی منطقه‌ای است؛ اما امریکا یک قدرت جهانی می‌باشد. افزون بر این، هند در افغانستان حضور نظامی ندارد؛ اما ایالات متحده یکصد هزار نیرو در افغانستان دارد.

ایالات متحده امریکا به حیث یک نیروی قهار و یک ابرقدرت جهانی با کشورهای منطقه درگیر است و حضورش مایه نگرانی این کشورهاست؛ درحالی که حضور هند در افغانستان نهایتا نگرانی پاکستان را برخواهد انگیخت. در مقایسه با این، امریکا؛ چین، پاکستان، ایران، روسیه و سایر کشورهای آسیای میانه و همچنین بخشی از مردم افغانستان را حساس می‌سازد؛  بنابراین همین تفاوت ها باعث می گردد که در برابر پیمان استراتژیک واکنش های مختلفی وجود داشته باشد و این موضوع، حساسیت ها و اهمیت این پیمان را ارتقا می‌بخشد.

ما در یک خط باریکی در حال حرکت هستیم. اگر همین امروز، ما شاهد ترک نیروهای خارجی باشیم، طالبان با پشتیبانیISI  و القاعده دوباره به این کشور بازخواهند گشت و پاکستان دوباره سلطه خود را در افغانستان خواهد گستراند. این را همه می دانند.

از طرف دیگر ما با مشکل دیگری رو به رو هستیم مبنی بر اینکه امضای این پیمان، حساسیت های زیادی از سوی دیگر کشورها را برخواهد برانگیخت. جانب دیگر قضیه، همین است و این هم بر همگان روشن است.

در کنار این، حاکمیت افغانستان هم در داخل به صورت مطلق وجود نخواهد داشت؛ به این معنا که در مقیاس شعاع حضور امریکا، این موضوع روی حاکمیت ملی افغانستان تاثیرگذار خواهد بود. در معنایی روشن‌تر باید بگویم که ما از میان استقلال و امنیت باید یکی از این گزینه ها را انتخاب کنیم؛ در عدم حضور امریکا، ما امنیت نخواهیم داشت و در حضور آن، استقلال ما تحت‌الشعاع قرار خواهد گرفت و ما در چنین تنگنایی در حال حرکت هستیم.

با موجودیت این تنگنا معاهده استراتژیک با امریکا را در کلیت، یک غنیمت می شماریم و مورد حمایت قرار می دهیم؛ ولی روی مواردی، ملاحظاتی نیز داریم که از نظر ما آنها را به نفع دو طرف نمی دانیم و می خواهیم که پارلمان افغانستان روی آن توجه لازم را داشته و متن اصلاح شده آن را مورد تایید قرار دهد.

ابهاماتی در این سند وجود دارد از جمله مساله طالبان و تاکید روی نظام متمرکز ریاستی -به رغم مخالفت‌هایی که از سوی اپوزیسیون در این راستا وجود دارد- و همچنین موضوع همسایگان؛ تحلیل شما در این ارتباط چیست؟

 

مساله‌ای را که من در جلسه پارلمان هم بدان اشاره کردم، عدم نام بردن از طالبان در این سند است. در متن این سند از مبارزه امریکا با تروریست‌ها یاد شده که در بخشی دیگر، القاعده به عنوان گروهی تروریستی معرفی شده است. طالبان هر عملی را که انجام می دهند بلافاصله به عهده می گیرند؛ اما به نظر می رسد که حکومت افغانستان به امریکا این‌را تحمیل کرده که باید نامی از طالبان برده نشود. تعبیرهایی چون القاعده و گروه‌های وابسته به آن (به کار) برده شده است که این نشان می دهد که حداقل همین بخش، در راستای منافع امریکا نوشته شده است.

ما بر این باوریم که طی ده سال اخیر، این القاعده نیست که در افغانستان خون می ریزد؛ بلکه طالب است و مسئولیت آن را هم به دوش می گیرد و این پوشیده هم نیست؛ اما چون القاعده از اهدافی است که باعث حمله امریکا به افغانستان شده است، این موضوع در این سند، برجسته شده و نظر ما این است که این مطابق به منافع ما نیست.

دشمن مردم افغانستان، طالبان است. اگر به صورت روشن‌تر بگویم حداقل طالبان دشمنی شان با بخشی از مردم افغانستان، ثابت کرده است. ویژگی هایی چون قوم‌ستیزی و مذهب‌ستیزی از خصوصیات بارز آنها محسوب می‌گردد. طالبان با سایر اقوام، دشمنی داشتند. با اهل تشیع دشمنی داشتند و در این مرحله، مجبور هستیم که بی‌پرده صحبت کنیم.

مساله دوم اینکه در این معاهده آمده است که “امریکا آغازگر جنگ از خاک افغانستان نخواهد بود” به این معنا که امریکا می تواند جنگ را از جایی دیگر، آغاز کند – مثلا از خلیج فارس- اما (آن جنگ) از پایگاه‌های این کشور در افغانستان ادامه خواهد یافت. اگر اعتراضی هم شود خواهند گفت که خیر! ما جنگ را از خلیج فارس یا بحر هند آغاز کردیم.

ما خواستیم که به صورت مطلق، گنجانیده شود که از پایگاه‌هایی که امریکا دارد به جز اهدافی که در افغانستان است، دیگر هیچ استفاده ای به عمل نیاید.

اما موضوع همسایه ها؛ برخی مدعی اند که حضور امریکا برای دیگر کشورها ضرری ندارد. باید تصریح کنم که مطلقا ضرر دارد و آنها حق دارند که نگران باشند. همین ماده‌ای که پیشتر قرائت شد به صورت روشن، نگرانی آنها را موجه و قابل قبول می نمایاند و بحث نظام متمرکزی که در این سند بر آن تاکید شده است؛ ما با این موضوع موافق نیستیم که آنچه را آقای کرزی خواسته حتما باید ادامه یابد. در این میان، خواسته مردم افغانستان مطرح است. مردم افغانستان باید تصمیم بگیرند که چه نظامی در کشور حاکم باشد. هیچ چیزی در چارچوب قراردادهای اجتماعی، مقدس نیست که تا به آخر می بایست روی آن پافشاری شود. یعنی هرگاه مردم افغانستان اراده کنند می توانند ساختار نظام را تغییر دهند. در این صورت ایالات متحده امریکا حق ندارد بگوید چون در این قرارداد اینچنین ذکر شده، پس ما از تغییر نظام حمایت نمی کنیم! اگر چنین امری محقق شود این (به معنای) قرار گرفتن امریکا در برابر اراده مردم است؛ بنابراین ما با اضافه کردن این فقره، مخالف هستیم و باید حذف شود؛ زیرا معلوم نیست وقتی آقای کرزی کنار برود و کس دیگری بیاید، او چه تصمیمی برای نظام خواهد گرفت؛ آیا لویه جرگه دایر می کند، رفراندم می‌کند و یا کار دیگری برای تغییرات در نظام انجام دهد.

موارد دیگری هم وجود دارد. اینکه امریکا مشخص نکرده است که سالانه چه مقدار کمک را به افغانستان طی این قرارداد، اختصاص خواهد داد؛ تا افغانستان بودجه خود را بر مبنای این کمک‌ها طرح‌ریزی کند و چند مورد دیگر…

این ایرادها به صورت کلی در مورد این سند وجود دارد.

انتخابات آینده را از نقطه‌نظر تداوم ثبات نظام پس از انتخابات از نظر سیاسی و امنیتی، چگونه پیش‌بینی می‌کنید؟

 

صرف نظر از  ایراداتی که از این سند گرفته شد؛ اما این توافق‌نامه ضمانت خوبی است برای حفظ ثبات تا ده سال آینده (بعد از ۲۰۱۴)؛  در ارتباط با ارزش‌هایی مدنی و حقوق بشری، آزادی بیان، تامین حقوق زن و در مجموع دموکراسی که این موافقت‌نامه روی آن تاکید دارد. یعنی زمانی که نیروهای خارجی فعالیت‌های‌شان را کاهش خواهند داد، این موافقت‌نامه در حمایت از همین روند قرار دارد.

من به این روند کاملا معتقد هستم و روح این موافقت‌نامه نیز بر همین اساس، تهیه شده است. در واقع این ضمانتی است برای ده سال آینده؛ اما آمدیم روی انتخابات ریاست جمهوری که گمانه‌هایی وجود دارد مبنی بر عقب انداختن آن؛ البته در این ارتباط، جامعه جهانی تا هنوز واکنشی نشان نداده است؛ اما تاکید ما این است که در صورت چنین اتفاقی، به صراحت قانون اساسی نقض خواهد شد؛ اما ظاهرا تمایل آقای کرزی بر این است که این روند را تداوم بخشد به این بهانه که ما در یک سال (۲۰۱۴) دو کار را نمی توانیم انجام دهیم. یعنی من زیاد خوش‌بین نیستم که انتخابات دقیقا در موعد مقرر دایر شود؛ اما نقطه برجسته‌ای که پیرامون انتخابات آینده وجود دارد این است که در این سند، ذکر شده که جامعه جهانی در انتخابات آینده هیچ نقشی نخواهد داشت؛ نه در کمیسیون انتخابات و نه در کمیسیون سمع شکایات و این‌را آقای کرزی از جمله دستاوردهای خویش بیان کرده است. این موضوع مایه نگرانی ماست؛ چرا که این، ‌دست حکومت را باز خواهد گذاشت؛ تا به بهانه اعمال سنت‌ها و بهانه‌های دیگر، انتخابات را از خط شفافیت، منحرف کند. بنابراین اعتقاد من این است که انتخابات در ۲۰۱۴ برگزار نخواهد شد و در ثانی، اگر انتخابات هم انجام پذیرد، چون ناظرین بین‌المللی را با خود ندارد، امکان تصادمات و کشمکش‌های سلیقه‌ای در این بین، بارز خواهد بود.

سپاس از شما جناب داکتر محیی‌لدین مهدی که وقت‌تان را در اختیار ما گذاشتید.

منبع: سایت جمهور

علی عبدالله

۱۳٩۱/۳/٢
قبول عبیدی

ظهور احزاب موجود، نشانه رشد طبیعی جامعه افغانی نیست

محمد قبول عبیدی، روزنامه نگار

آقای عبیدی در سال ۱۳۳۱ خورشیدی در ولسوالی اناردره ولایت فراه در یک خانواده تجارت پیشه به دنیا آمد.  مکتب را در لیسه ابونصر فراهی و تحصیلات عالی خویش را در رشته حقوق و علوم سیاسی در دانشگاه کابل و در رشته ژورنالیزم در انستیتوت ارتباط جمعی هند در دهلی نو به پایان رساند. در نیمه نخست سالهای ۱۳۶۰ به حیث رئیس مؤسسه نشراتی البیرونی، مدیر مسئول روزنامه کابل تایمز و مجله افغانستان تودی در کابل ایفای وظیفه کرد. در سال ۱۳۶۹ روزنامه آزاد “نوای صبح” را در کابل به نشر رساند. وی اکنون در لندن زندگی می کند. احمد ارشاد خطیبی همکار ما در هرات، با ایشان در مورد احزاب سیاسی گفتگویی انجام داده است:

 * جناب آقای عبیدی با تشکر از شما؛ بفرمایید که تعریف شما از حزب سیاسی چیست؟

به اعتقاد من احزاب سیاسی سازمان هایی هستند که بر پایه اتحاد داوطلبانه و دموکراتیک اعضا تشکیل می شوند و هدف از تأسیس آنها کسب قدرت سیاسی است.  به باور من احزاب سیاسی از یک سو رهبری سیاسی با ثبات و از سوی دیگر پایگاه اجتماعی استواری را برای نظام دولتی فراهم می کنند.  احزاب سیاسی اهداف و آرمانهای سیاسی و ایدئولوژیک مختلفی را دنبال می کنند، ولی به طور کل بر حمایت گروهها و طبقات اجتماعی معین جوامع مربوط اتکاء دارند که در سطح ملی مطرح هستند.  بنابراین از دیدگاه من گروه هایی را که بر پایگاه ها و دیدگاه های تنگ نظرانه قومی و محلی استوار هستند ویا دار و دسته های حامی گرایی را که اهداف و برنامه های آنان بر محور پیروی یا حمایت بی چون و چرا از رهبر یا رهبران بلامنازع و غیر مسئول می چرخد نمی توان احزاب سیاسی به مفهوم واقعی کلمه به حساب آورد.

*آیا نهادهایی که به نام حزب در دهه اخیر در کشور به میان آمده اند، ویژگی های حزب را دارند و می توان به این نهادها حزب سیاسی گفت؛ اگر نه، پس این ها چه نهاد هایی هستند؟

گروه بندی های سیاسی که در یک دهه اخیر در افغانستان ظهور کرده اند به طور کلی فاقد آن خصوصیاتی هستند که احزاب سیاسی در سطح جهانی با آن مشخص می شوند.  این گروهها بیش از آنکه با برنامه های مدون و تعلقات اجتماعی شان مشخص شوند از خواستها و دیدگاههای رهبران شان نمایندگی می کنند که مالک این سازمانها به حساب می آیند و اعضا، آن هم در صورتی که وجود خارجی داشته باشند، جز اطاعت و حمایت از رهبران نقش تعیین کننده ای ندارند.  با توجه به واقعیت هایی که به اختصار عرض شد می توان گفت که هنوز جای احزاب سیاسی واقعی در افغانستان سخت خالی است.

* به باورشما احزب سیاسی جزو کدام نهادها هستند؟

همان طوری که از نام آن پیداست، احزاب سیاسی سازمانهای سیاسی هستند که با سیاست و قدرت دولتی سروکار دارند. در افغانستان اغلب احزاب سیاسی با سازمانهای جامعه مدنی مغالطه می شود. در حالی که بر پایه تعاریف معتبر، جامعه مدنی آن سازمانها و نهادهایی را در بر می گیرد که نه دنبال قدرت سیاسی هستند و نه در جستجوی منفعت تجارتی.  یا به عباره دیگر جامعه مدنی حد فاصلی است بین فرد و خانواده از یک سو و دولت و بازار از سوی دیگر.  بنابراین، از آنجایی که اساسی ترین هدف هر حزب سیاسی قدرت سیاسی و رهبری دولت است احزاب جزئی از ساختار سیاسی جامعه و مکمل نظام دولتی به حساب می آیند که در نظامهای مردم سالار نقش تکیه گاه و ممثل دموکراسی را بازی می کنند.

* شما کثرت احزاب را در افغانستان ناشی از چه می بیند؛ چرا در این کشور که فعالیت احزاب نهادینه نشده است بیش از صد حزب وجود دارد؟

کثرت احزاب سیاسی در افغانستان از عوامل چندگانه ناشی می شود.  نخست از همه باید تصریح کرد که ظهور احزاب موجود در صحنه سیاسی افغانستان، چه تازه ها و چه کهنه ها، محصول رشد طبیعی جامعه افغانی نیست.  این احزاب یا به عنوان مهره های جنگ سرد، بر پایه ایدئولوژیها و برنامه های وارداتی، بر جامعه افغانی تحمیل شده اند و یا در فضای بازی که پس از سقوط رژیم ملیشه ای طالبان در کشور به میان آمده ظهور کرده اند.

عواملی چون کثرت وابستگیهای خارجی و نفاق افگنی بیگانگان، انشقاق واگیر در جامعه و قومگرایی و محل گرایی گسترده همواره شخصیتها و نیروهای سیاسی موثر افغانی را در برابر هم قرار داده است که کثرت گروهبندیهای سیاسی یکی از مظاهر عمده آن است.  افزون براین، فقدان فرهنگ رشد یافته سیاسی،  عدم شناخت واقعی از جامعه، فقدان برنامه ها و دیدگاه هایی که از واقعیت های جامعه نمایندگی کرده به محور اتحاد شخصیتها و نیروهای ملی و دموکراتیک کشور تبدیل شوند و حتی اختلاف سلیقه بین افراد و دار و دسته های زورمند و سایر عناصر و حلقات موثر در صحنه سیاسی کشور، از عواملی است که باعث کثرت احزاب سیاسی در افغانستان شده است.

تأثیرات مخرب سالهای دراز جنگ بر روان جامعه و فروریزی شیرازه های اقتصادی، فرهنگی و نظام دولتی کشور در این سالها عامل عمده دیگری است که به پراگندگی سیاسی و تقویت روحیه نفاق در افغانستان انجامیده است.

*آیا تعدد احزاب در افغانستان نشانه بحران است یا پذیرش اندیشه تکثر گرایی؟

طوری که از مرامنامه ها و دیدگاههای ارائه شده از سوی احزاب می توان نتیجه گیری کرد، مرزبندی فکری چندانی بین احزاب موجود در افغانستان وجود ندارد. حتی دیگر نمی توان به آسانی تشخیص داد که کی راست است و کی چپ.  تفاوتها و اختلافات بیشتر با مرزبندیهای قومی و سلیقه های فردی مشخص می شود تا تنوع اندیشه.  از سوی دیگر، طوری که پیشتر اشاره شد، مرزبندی طبقاتی و اجتماعی نیز در ترکیب یا مشی احزاب دیده نمی شود.  بنابراین، می توان گفت که تعدد احزاب در کشور ما مظهر نفاق و انشقاق گسترده در جامعه افغانی است که از بحران مزمن و فراگیر در کشور ناشی می شود نه از کثرت گرایی در اندیشه یا ترکیب طبقاتی. این بحران بخشهای مختلف جامعه را به طور فزاینده ای از هم دور نگه داشته از وحدت نیروهای سالم و همفکر به دور پلاتفرمهای مشترک فکری – سیاسی جلوگیری می کند.

* آیا در افغانستان؛ تعدد احزاب همین گونه خواهد ماند یا در آینده  شمار احزاب کاهش خواهد یافت؟

بدیهی است که همگام با افزایش نقش احزاب در زندگی سیاسی افغانستان از نقش گروه بندیهای کوچک سیاسی کاسته خواهد شد.  عناصر و حلقات رهبری کننده این گروهها به طور فزاینده ای متوجه خواهند شد که برای زنده ماندن، به خصوص در شرایط خطرناک کنونی، چاره ای جز ائتلاف و وحدت ندارند.  آغاز چنین روندی از همین حالا در کشور ما به مشاهده می رسد.  از سوی دیگر تجربه جهانی نشان می دهد که دموکراسی به تکیه گاههای سیاسی و اجتماعی نیرومندی نیاز دارد و، بنابراین، در صورت دوام و رشد دموکراسی در افغانستان ظهور احزاب بزرگ در صحنه سیاسی کشور از ایجابات حتمی تاریخی و شرایط نوین زندگی خواهد بود.

*در ده سال گذشته نقش احزاب را در تحولات افغانستان چگونه ارزیابی میکنید؟

علی رغم همه ملاحظات و نگرانیهایی که در رابطه به احزاب سیاسی در افغانستان به عرض رساندم، این احزاب در ده سال گذشته نقش قابل ملاحظه ای در بیداری جامعه و پایه ریزی نخستین تهدابهای دموکراسی در کشور بازی کرده اند.  تشکل ده ها هزار فعال سیاسی در صفوف این احزاب دستاوردی است که نمی توان به آن اهمیت قایل نشد.  گرچه نقش این گروهها در روند های سیاسی چندان برازنده و تأثیرگذار نبوده است، ولی در صورتی که از سوی جامعه جهانی و عناصر و حلقات موثر جامعه افغانی اراده نیک و نیرومندی تبارز داده شود سهمگیری مشترک و فعال آنها می تواند نیروی بالقوه عظیمی را در راستای دفاع از دستاورد های ده سال اخیر و بیرون کشیدن کشور از بحران فراهم کند.

* شما آینده احزاب سیاسی را در افغانستان، چگونه ارزیابی می کنید؟

آینده احزاب سیاسی در افغانستان وابسته به دوام و رشد دموکراسی در کشور ماست.  دموکراسی و احزاب مکمل همدیگر هستند.  دموکراسی بدون آزادی احزاب سیاسی سرابی بیش نیست و احزاب سیاسی واقعی تنها در بستر دموکراسی می توانند زنده بمانند و رشد کنند.  متاسفانه، در شرایط ضعف احزاب سیاسی در افغانستان، هیچ تضمینی برای زنده ماندن دموکراسی شکننده کنونی، که بیشتر محصول فشار از خارج است، وجود ندارد.  از سوی دیگر، دوام دموکراسی را به یک واقعیت تبدیل کردن بیش از همه وابسته به نقشی است که نیروهای ملی و دموکراتیک کشور در دفاع از نظام مردم سالار بازی خواهند کرد.  بنابراین، می توان گفت که در آخرین تحلیل آینده احزاب سیاسی در دست خود این گروههاست.  به خصوص عناصر و حلقات سالم در بین این گروهها می توانند نقش بزرگی در راستای افزایش اهمیت احزاب در زندگی سیاسی کشور و در نتیجه تأمین یک آینده پر اعتبار و موثر برای این گروهها ایفا کنند.

*به باور شما چرا حزب ملی در افغانستان وجود ندارد و چه باید شود تا احزاب ملی بر مبنای اندیشه ملی ظهور نمایند؟

پراکندگی قومی و محلی و فقدان توافق سراسری در رابطه با منافع ملی کشور عواملی است که به طور عمده از ظهور و رشد احزاب سیاسی ملی و فراقومی در افغانستان جلوگیری کرده است.  احزاب افغانی، چه در گذشته و چه حالا و چه در راست و چه در چپ، همواره مهر قومی بر پیشانی داشته اند.  از سوی دیگر، طوری که پیشتر اشاره کردم، ظهور احزاب سیاسی در افغانستان بیشتر محصول حمایتهای خارجی و ایدئولوژیهای وارداتی بوده است تا نیازها و ایجابات جامعه افغانی.  همین امر سبب شده است تا این گروهها نتوانند از محدوده منافع حامیان خارجی خویش فراتر رفته از منافع ملی کشور نمایندگی کنند.  پیش قضاوتهای ایدئولوژیک و بیگانه با واقعیتهای جامعه، در راست و چپ، نیز احزاب مربوط را در تقابل با ارزشها و منافع ملی افغانان قرار داده از رشد این گروهها در جهت ملی شدن جلوگیری کرده است.

اما اینکه چه باید شود تا احزاب ملی بر مبنای اندیشه ملی ظهور کنند، پرسشی است دشوار.  چنین کاری را نمی توان با موعظه یا دستور انجام داد.  ظهور چنین حزب یا احزابی حکم مبرم تاریخ است که باید از سوی شخصیتها، حلقات و نیروهای سالم و وفادار به منافع ملی کشور اجرا شود.  این امر پیش از همه ایجاب می کند تا آنان این رسالت را درک و از انزوا بیرون شده به دور منافع و ارزشهای ملی افغانستان متحد و متشکل شوند.  ولی پراکندگی موجود ملی، ضعف فرهنگ سیاسی در کشور و تلاش گسترده بیگانگان در جهت تشدید این پراکندگیها، دستیابی فوری به این هدف را ناممکن ساخته است.  به همین دلیل می توان گفت که تشکیل و رشد احزاب ملی در کشور یک روند طولانی بوده کار و مبارزه طولانی و خستگی ناپذیری را ایجاب می کند.  به نظر می رسد که جامعه بین المللی نیز علاقه ای به ایجاد تفاهم و اتحاد بین شخصیتها، حلقات و نیروهای مؤثر در وحدت ملی ما ندارند و در حالی که به خاطر مصالحه با ملیشه های طالبان وقت و منابع فراوانی اختصاص داده است هیچ کمکی در راستای مصالحه درونی در جامعه افغانی و تامین تفاهم ملی در کشور انجام نداده است.

* احزاب سیاسی کنونی در افغانستان، چه درس هایی از حزب دموکراتیک خلق و احزاب اسلامی باید بیاموزند؟

نخستین درسی که می توان از ناکامی های این احزاب آموخت آن است که پیامد محتوم خوش خدمتی به منافع بیگانگان شکست و سرافگندگی تاریخی است.  راز پیروزی و نیرومندی یک سازمان سیاسی در وفاداری خدشه ناپذیر آن به منافع و ارزشهای ملی کشور نهفته است.

درس اساسی و مهم دیگری که احزاب سیاسی کنونی افغانستان از سرنوشت آن گروهها باید بیاموزند اهمیت تعیین کننده مردم است.  رهبران سیاسی افغانستان عادت کرده اند که مردم را در محاسبات سیاسی خویش در نظر نگیرند.  در حالی که همین تقابل با مردم بود که هم حزب دموکراتیک خلق و هم احزاب اسلامی را از پایگاههای لازم اجتماعی محروم ساخته بر حمایت بیگانگان متکی ساخت.

افزون بر این، سرنوشت این احزاب نشان داد که ایدئولوژیها و دیدگاههای وارداتی و بیگانه با واقعیتهای جامعه افغانی شانسی برای پیروزی در افغانستان ندارند.  فرقی نمی کند که این ایدئولوژی مدعی برابر کمونیستی باشد یا حکومت اسلامی.  این درس می آموزد که جامعه ما از دیدگاههای فرهنگی و روانی از خصوصیات مختص به خود برخوردار است که نمی توان با دگرگونیهای انقلابی با آن به مقابله برخاست.  از دیدگاه من تجارب گذشته می آموزاند که بهترین گزینه شناسایی این خصوصیات و تحقق نوآوریها در هماهنگی با آنهاست تا نو در کنار کهنه رشد کرده در یک مبارزه آرام و تدریجی جانشین کهنه شود.

 گفتگو از: احمد ارشاد خطیبی- هرات

برگرفته از تارنمای جمهور



علی عبدالله

۱۳٩۱/۳/۱
محمد بشیر بغلانی

بررسی تهاجمات پیشین،استبداد

 سلطنتهایقبیلوی،جمهوریهای کودتایی

 وخبرسازافغانستان

        درمقالات پیش دربارۀ تهاجمات گذشته واستبداد حکام بتفصیل سخن گفته شده  بود. کنون دراین مقاله مطلب مرکزی جستجوی راه برونرفت ازوضیعت ناگوارجاری وسرنویشت  آیندۀ کشوردرنظراست.بنابراین لازم است که گذشته روشن توضیح  شود وبر پایۀ  آن آینده   درست تصویروتشخیص گردد که راه رسیدن به صلح،امنیت وحد ت ملی وسازندگی وطن پیداشود.

      سرزمین مادرقلب آسیا واقع شده است .تمدن قدیم وجغرافیای آن پهناورو چهارراه تجارت بوده است. درزمانهای  پیش، مهاجمین وکشورکشاها از اراضی آن ازاین سو به آن سو گذرگاه استفاده کرده اند.درتها جمات،اعراب،چنگیز، تیمورودیگران خونریزیها،بدرفتاریهازیاد صورت  گرفته مردمانش آواره وبیجاشده اند، هستی شان غارت وتمدن نابود شده است.

     دردونیم قرن اخیرشاهان قبایلی صحرانشین باجنگ وفتوحات،با انحصارقدرت درآن فرمان روایی کرده‌اند ودوام سلطنت راحق میراثی خانواده وقبیلۀ خودمیدانستند.تاریخ ازاستبدادخشن، بد رفتاری،نابرابری ملیتها درتمام عرصه های زندگی جامعه توام باسرکوب حکایت داردوازنقش  پیشرونده و تفکرسازندۀ شاهان هیچ سخن سالم درمیان نیست.دراثرمهاجرتهای اجباری واسکان تازه واردشده هاترکیب قومی دیگرگون شده وجود ذهنیتهای ناسازگارراسبب گردیده است.

     کشورماکثیرالملیت است،بیشترازدونیم قرن سلطنتهای قبیله گراوحکام مستبدبانژاد پرستی ونابرابری قومی فرمان روایی کرده‌ وفرهنگ مسلط نظام،قبیلوی بوده است و ارادۀ شخص شاه بانظرحلقات نزیک به سلطنت وسازش باسران قبایل در(لویه جرگه)سنتی بمثابۀ قانون تصویب وبمردم تعمیل شده است.درچنین جامعۀ سنتی درتصمیم گیریهاودیگرگونیها ازمذهب.بهرۀگیری نا جایز شده است.چنانچه شاهان راکه استعمار تکیگاه شان بود چندان پا یبندی  بمذهب نداشتند ولی پایگاه اجتماعی نیرومند وحریم مصئونیت شان مذهب بوده است ومخالفین خودراباتازیانه وتیغ مذهب مهارویا نابودکرده تراژی دی آفریده اندکه دراثربدرفتاریهاوحدت ملی،ملت سازی، حاکمیت ملی مشروع وپیشرفت بوجود نیامد وتاحال نمیتوان ازدولتی نام برد که با ارادۀ آزاد و  مستقیم مردم بمیان آمده باشد.

      دردوام وضع  استعمارگران (روسیۀ تزاری وانگلیس) برای آشغال اراضی  جنوب آسیا و آسایی مرکزی وقفقاذ برقابت وپیشروی پرداختند. سرانجام  تزارروس  اراضی  قفقاذ وآسیایی مرکزی وانگلیس نیم قارۀهندوکشورما که بخشی ازخراسان بود آشغال کردند.درنتیجه مرزهای کنونی آن رامتصل به آسیایی  جنوبی،اسیایی مرکزی،چین وخاورمیانه بمثابۀ  منطقۀ  «حایل» میان مستعمرات شان  محدود خط  کشی  کرده اراضی و اقوام  آن را از چهار  طرف  پارچه  ساختندوباهویت یک قوم افعانستان مسما نموده وبرهویت اقوام وملیتهای  دیگرکه پیشینه وتداوم تأریخی داشتند،سرپوش گذاشتندودر رأس آن شاهان مستبد ومتعصب را بمردم  تحمیل نمودند و سیاست خارجی آن را انگلیسها کنترول میکرد ودرمعاهدۀ 8  آگست 1919 را ولپندی استقلال افغانستان برسمیت شناخته شده است.     

        با سقوط  تزار وبقدرت رسیدن  بلشویکها  در1917 وآن  بخش  سرزمین  خراسان که  مستعمرآت تزاربود، کما کان جزقلمروسیاسی  کشورجدید  بنام اتحاد شوروی باقیماند ودرآغاز تمایل برای ایجاد یک هویت روسی وجود،داشت.اما اقوام ملیتهای  متعدد به حفظ  نژاد،مذهب، قبیله وهویت ملی خودوفاداری نشان دادند؛به آن توجه شد. نظام  شوروی ملیتهای  زیاد ی  را ازاستبداد فیودالی زمان آزادکرده بسوی جامعۀ مدرن کشاندوبا ایجاد  جمهوریتهای  کنونی که درتأریخ سابقه ندارد وبدون خود ارادیت به آنها هویت ملی بخشید  وزبان  دری یا  فارسی که  قرنها زبان مکتب،مدرسه وگفتمان همه مردمان منطقه ود ولتهای وقت بود  کنارزده شد؛عوض   آن زبان روسی رسمیت ورواج یافت.

      درسال 1343خورشیدی سلطنت مطلقه تحت تأثیر تحولات جهان و منطقه جامه بدل کرد وباتوشیح قانون اساسی نظام شاهی مشروطه راپذیرفت و درآن پادشاه مثل گذشته محورقدرت ، غیرمسئول وواجب الاحترام تسجیل شده بود. روشنفکران باوصف شرایط نه چندان مساعدوراه نامکشوف برای نخستین بارتظاهرات خیا بانی را درشهرکابل بسیار پرشوربر پا کردند ودرپی آن دررقابتهای سیاسی میان«مسکووپیکن»پیوستند وبصورت التقاطی ازافکارآنها درتظاهرات علیۀ یکدیگرصف کشیده سخن گفتند.عدۀ دیگربا«طرح حل عادلانۀمسأله ملی وسیاست عدم دنبا له روی ازخاریجیها»ورقابتهای پیروانشان،جداگانه فعالیت تحولخواهانه مینمودند.چون درکشورتفکرغالب مذهب بود،چنین اندیشها ورقابتها توانایی وزمینۀ پذیرش نداشت وتندروان مذهبی  بحمایت خارجیهابرضد روشنفکران بمخا لفت برخواست، بنابراین نا همآهنگیها اندیشۀ  مترقی  درافکارجامعه جای فراخ ونیرومندبازکرده نتوانست وبنیروی سازنده و ناشکن تبدیل نشد.ازاین اوضاع سلطنت بیشتردرنمایش دموکراسی دروغین خود بهره گرفت.

       کودتا 26 سرطان سردارمحمدداود خان جناح افراطی سلطنت با انگیزۀ رقابت خانوادگی  برسرقدرت صورت گرفت. با اعلام نظام جمهوری بدوام سلسلۀ نظام های پادشاهی دونیم قرنه پایان داد.سخنها وپروگرام « خطاب بمردم » اوترفند وریا بودودرحقیت استبدادچهره بدل کرده  بود ودرآغاز آزادی بیان  وفعالیت احزاب سیاسی رامحدود ساخت ویکی ازگروهای سیاسی را  بدنبال خودکشاند وتعداد، دیگررا به بهانۀ داشتن قصد ویا اقدام  به کودتا ویا قیام کشت وزندانی  ساخت وگروه های تندروی مذهبی باحمایت پاکستان دربعضی محلات قیام مسلحانه برپا کردند شکست خوردند وبه پاکستان پناه بردند.                              

       درپی آن یکی ازگروه ها با کودتأ خونین 7 ثوربقدرت رسید و با سرمستی  پیروزی خود  باجنبش روشنفکری که در احزاب و گروهای  جداگانه  حضورداشت، خصومت ورزید  ودهها  هزارتن انرا کشت ویازندانی ساخت،بسیاری شخصیتهای  بیطرف ملی  شامل ارقام  کشته شده گان وزندانیان میباشد. رژیم  فاشیستی کودتارا انقلاب گفت وتأریخ  رادر جامعۀ سنتی عقبماندۀ قبیلوی ونیمه فیودالی بمبارزه طلبیدوکشورراخون آلود ساخت ودر برابرش واکنشها و قیامهای  خود جوش مردم بوجود آمد که دولت رابسوی زوال میراند.

     تندروان مذهبی تلاش میکردندکه باشعار(جهاد)وامکانات پولی وتسلیحاتی خارجیها رهبری   قیامهاراغصب نموده وقدرت رابدست بگیرند. چنین نظام  درجوار جمهوریتهای  مسلمان نشین  آسیای مرکزی که جزقلمروی اتحاد شوروی وقت بودوباشنده گان بومی آن بامردمان افغانستان مشترکات نژادی،زبانی ومذهبی داشتند ودارند، آشوب سازمیشد  به شوروی  قا بل تحمل نبود. سرانجام ارتش شوروی با کودتای 6 جدی1358 رژیم  کودتأ  7  ثوررا سقوط  داد ورهبران فاشیست آن کشته ویا زندانی شدند.درعوض هردوجناح  میانه روحزب براریکۀ قدرت نشست. وبا نرمش زیاد وعدۀ اصلاً حات  توأم با نقد روشهای  خشونت بارسلف خود  (رژیم را مرحلۀ  نوین انقلاب ملی ودموکراتیک)  اعلام کرد  و دهها هزار زندانی راکه  اکثرأ  انتظار مرگ را میکشیدند رها ساخت وبمردم تأ مین امنیت وعدالت را وعده داد.

      اماحضورنیروهای شوروی درداخل وخارج غوغایی آشغال کشوررابرپاساخت ودرپی آن رژیم«اصول اساسی»رادر25 حمل1359 بتصویب شورای انقلابی نافذ اعلام کردکه درمادۀ چهارم آن چنین  سجیل شده بود.« حزب دموکراتیک  خلق افغانستان حزب طبقۀ  کارگر وتمام زحمتکشان کشور،نیروی رهبری کننده وسوق دهندۀ جامعه و دولت بوده بیا نگراراده   ومنافع کارگران،دهقانان،روشنفکران، تمام زحمتکشان، نیروهای ملی ودموکراتیک  ومد افع ثابت قدم منافع واقعی تمام خلقهای ساکن وطن واحد افغانستان میباشد.

    حزب دموکراتیک خلق افغانستان براساس ارادۀ خلق افغانستان اصول انقلاب ملی ودموکرا تیک را درسیاست داخلی وخارجی خویش ملاک عمل قرارداده  تعمیل تدریجی اهداف وظائف انقلاب ثور را تعین نموده مبارزۀ تمام خلق افغانستان رادرایجاد جامعۀ نوین عادلانه وفارغ ازاستثمار فرد ازفرد رهبری میکند.»  

      حضورارتش شوروی وانفاذ اصول اساسی بویژه مادۀ چهارآن که اهداف و انحصارقدرت حزب رابیان میکرد،درجامعۀ سنتی  ریشه‌ دار قرون وسطایی  قبیلوی  ونیمه  فیودالی ومذهبی مسلط براوضاع واکنشهای گروهای مذهبی،سیاسی،پیروان پیکن،لایه ها واقشارگوناگون جامعه  را برانگیخت ودرجنگ علیۀ رژیم همسو ساخت،شورشها وقیامها به صورت روز افزون شدت میافت ورقبای دوران  «جنگ سرد» امریکا،متحدینش بشمول چین،سعودی، ایران، پاکستان و ارتجاع عرب ازعقب اکمالات  تمام  مصارف ما لی،  تجهیزات وتسلیحات جنگ را از طریق کشورهای هم مرز افغانستان انجام  میدادند و باحمایت ( ازجهاد ومجاهدین)  دربرا برشوروی  ورژیم استفادۀ ابزاری مینمودندوسوق ادارۀ جنگ توسط استخبارات پاکستان صورت میگرفت. دراین روزگاردررهبری وسیاست شوروی تغیرات بوجود آمدو درمیان انقطاب جهانی تمایلات همسوراسبب گردیدوبراوضاع کشورتأثیرگذاشت. «تیزسهای ده گانۀ»که درآن ازرفع انحصار    قدرت حزب حاکم وجلب همکاری سایرشخصیتهاونیروهای تحول خواه بویژه ازخروج نیروی های شوروی بشرط قطع مداخله ازبیرون سخن گفته شده بود اعلام گردید.امابرخلاف آشوبهای خونین رو به افزایش ادامه یافت .  

     حامی بین الملی حزب حاکم تغیردررهبری وسیاست ورفع انحصارقدرت حزب رامتقاضی  شد،زعامت حزب که شخصیت با نفوذ وتسلیم ناشونده بود مطابق  تقاضا  تغیرات را نپذیرفت؛  سرانجام  توسط وزرای«قوای مسلح»حزب برایش ابلاغ شد که «کودتا ویا ا ستعفأ»  کدام یک را می پذیرد؟ ناگذیربا استعفا کناررفت.

       خلفش که جوان با انرژی وشجاع  بود با ا ستفاده ازتیزسهای ده  گانۀ سلفش  بابیان دیگر وروشن(سیاست مشی مصالحۀ ملی)انصراف از انحصارقدرت حزب وخروج نیروهای بیگا نه را ازکشور اعلام کرد  و نام ح د،خ،ا به « حزب وطن » تغیرداده شد ودر قانون اساسی  تمام صلاحیتها شامل صلاحیتهای رئیس جمهورکه رئیس حزب وطن نیزبود،تسجیل وتوشیح گردید.   برپا یۀ قانون اساسی  انحصار قدرت دردست شخص رئس جمهوربرسیاست جدید سایۀ سنگین افگند،مخالیفن رژیم جنگ راباشدت بیشتر ادامه دادند.دراین مرحله  شوروی حامی حزب فرو پاشید.افزون برآن اختلافات درون حزبی هم با انگیزه های متفاوت گروهی، قومی ، سیاسی و کودتا نا فرجام حزبی سقوط  رژیم را  تسریع کرد. هنوز هردو جناح آن  حزب  چندین پارچه  حضوردارند تاحال ازعملکرد دوران زمام داری وابستگیهای  بیرونی و کود تا های پیهم سرخ وسفید به تأریخ  ومردم کشورپاسخ نگفته اند که آیندگان آگاه شوند.برای اینکه:        

         تبصره ها وداوریها چنین است.عناصری که دیروزبنام حزب درکنارهم  ایستاده  بودند بخاطرمقام بوده است،یا آرمان  ؟؟ وبا کدام  دلایل علیۀ یکدیگر شمشیر کشیدند؟ چگونه  آرمان بودکه واکنشهای مردم را برانگیخت؟ واکنشها برحق بوده ویا آرمان؟ کنون آن حزب به گروپها وتشکیلاتهای جدا گانه در داخل  وخارج رقیب  یکدیگر فعال هستند؛ تعدادی هم  دررژیم دست  نشاندۀ  اشغالگران که دیروز آ نرا(امپریالیزم)  میگفتند، همکاری دارند، اندیشه  تغیر یافته  ویا  انصراف و سازش صورت گرفته است؟؟ وتعدادی درتلاش دوباره سازی تشکیلات فروپاشیده هستند،روشن نیست که آرمان وهدف غایی چیست؟؟ باوصف آن بهمه دست اندکاران که اهداف  میهنی داشته باشند توفیق میخواهم و می افزایم که هرمتفکری،ازتفکرغالب زمان  خود تأثیرمی   پذیرد.اندیشه های پیشین دیگرتفکرغالب زمان وتشکیلاتهای جدیدجالب وتوانا نیست   وحواد ث گذشته فعالین احزاب راکمرنگ ساخته است.برای کوتاهی سخن ازگفتارشاعروام میگرم.                       

       آ ن قدح بشکست آن ساقی نماند  /  آنقدربشکست که هیچ باقی نماند.

  دردوران جنگ سردامریکا بامتحدینش بشمول چین پرورش مهاجرین افغان وسایر تندروهای  کشورهای عربی که طالبان جزکوچک آنهابود،بنام تنظمهای جهادی درمدارس پاکستان سازمان دادند وبعدأ توسط (آی آس آی)تعلیمات نظامی  به آنها داده میشد وباجنگ افزارمجهزگردیده به  افغانستان برضد شوروی سوق وادره میگردید.سرانجام این تنظیمها بقدرت رسیدندوبرسرتقسیم  قدرت وبافتوای جهاد علیه یکدیگرتیغ کشیده خون ریختند، ویران کردند،زیاد بدر فتاری   انجام دادند،مردم را آواره ساختند وازکشور جزایر مستقل  قدرت بوجود آوردند و براهمیت جهاد  پا گذاشتندودرعمل نشان دادندکه تنها برای جنگیدن آموزش دیده اند،فرهنگ سیاسی وخردمدیریت ندارند.   

      باید افزود که نقش دشمنانه وغیرانسانی  زعمای درجه اول دولت پاکستان بمثابۀ  بازیگر فعال درسازماندهی واکمالات نظامی برای دوام جنگها وبخصوص راکت باران کابل خونبار و یرانگربسیار فاجعه سازبوده است.اخیرأحمایت ازرژیم طالبان دارای تفکرقرون وسطایی  عمل مصیبت بارمشهودونفرت انگیزاست.هنوزهمه تنظیم های جهادی بشمول طا لبان دست پرورده های  پاکستان وایران وسایرین  هنوز برخلاف عمل‌کرد های ناروایشان  خو درا حامی صلح ، دموکراسی ، حقوق بشروعدالت وبمردم افغانستان دوست میشمارند.

      لازم است یاد آ وری شودکه درجمهوریهای ساخت شوروی پیشین اختلافات شدید مرزی،  قومی،زبانی  نمایش یافت.آمریکا وانگلیس تلاش دارند ازاین  او ضاع برای توسعۀ نفوذ خودو دسترسی کامل بمنابع سرشارانرژی طبعی منطقۀ  آسیای مرکزی استفاده کنند  وانگیزۀ  آشغال دوامدارافغانستا ن باهمین منابع وافزایش فشاربرایران،کنترول پاکستان،محاصرۀ قدرتهای بزگ منطقه پیوند دارد.درمقا بل چین روسیه  بمثابۀ عامل باز دارندۀ اهداف پیشروی امریکا وناتو با ایجاد کنفرانس«شانکهای»فعال هستند.خروج نیروهای نظامی امریکا ازافغانستان عقب نشینی وضعف تلقی می‌شود که پزیرفتنی نیست. اما نا راضیان، حضور نظامی و ادامۀ در گیریهای امریکارا درافغانستان مانع رشد، تند روان مذهبی درآسیای  میانه ومنطقه اثرگذار میدانند ونیز دوام جنگ راپرمصرف،فرسایشی« تلک» خوب میشمارند وظاهرأ خاموشی اختیارکرده اند.

     سیاست گذاران آمریکایی وکشورهای ناتوجنگ افغانستان راموضوع تبلیغاتی   وضرورت مصرف داخلی میشمارند.اما مردمان این کشورها ناراض اند وبه سیاست مداران فشارمیآورند که جنگ طولانی باتلفات انسانی ومصرف هنگفت کاربی نتیجه است.دربرابر، د کترین نظامی چنین است که مراکزتندروان مذهبی و«تروریزم» درافغانستان،پاکستان و  مرزهای  ایران را دیکال جنگجومیباشد، سرکوب و مهارآنها  درلانه  هایشان  با ادامۀ  جنگ  بخاطر حفظ آمنیت ومصئونیت شهروندان، درسرزمین بیگانه،زیان،تلفات ومصارف بسیارکم دارد. دراین صورت کشورما بمثابۀمیدان جنگ بیشترویران،مردمانش قربانی وآواره میشوند.                                                                                                   

    هدف آمریکا توسعۀامپراتوری وآقایی درجهان بود؛میخواست که ازنیروهای مستعمل دوران جنگ سرد بطرزدیگراستفاده کند.درمقابل القاعده ایجاد«خلافت اسلامی را»باهمنوای پاکستان مطرح کردکه درماهیت خود احیای امپراتوری اسلامی مشابه دوران امویها،عباسیها  و ترکان عثمانی بودکه با اهداف آمریکا درتعارض قرارگرفت،میان دوستان انگیزۀ اختلاف واقع شد.

        درفراینداختلاف برخی حوادث واقع شد وهمچنان حادثۀ وحشتناک 11 سپتامبر2001  به القاعده نسبت داده شد.حادثه ازطرف«بوش دراول رؤیا روی باجنگ صلیبی وبعدأ تروریزم بین‌المللی عنوان واعلام شد.»رژیم طالبان که تکیگاه اصلی پاکستان راداشت ازالقاعده  حمایت کرد،درپی آن آمریکا، بجها دیهای ناراض بخاطرشرکت  فعال آنها در جنگ برضد طالبان پول فراوان  پرداخت،بیشتربوسیلۀ این جنگجویان، رژیم طالبان راسرنگون ساخت، پایگاه و قراگاه فرمان دیهی القاعده رامتلاشی ونابود کرد.درپی آن آمریکا داعیه دار کنفرانس( بن)قرارگرفت.

بصورت  خاص  گروها وعناصر جهادی  وبعضأ  دست پرورده های خودرا که هویت افغانی  داشتند،در کنفرانس دعوت کرد.همه اشتراک کننده گان مزدوربودند سرنویشت  وطن ومردم را درقمارسیاسی به آمریکا  سپردند که  آلودگی و داغ رسوای و بد نامی  برجبین  خود، درتاریخ گذاشتند؛ دوام  این همه مصیبت و اندوه  وتراژدی مرگ خون  نتیجۀ ان است که زعیم  بسیار بی‌ کفایت و یاران هم مانندش را برسرقدرت آوردند که رژیم  باهمه مساعی ومصارف هنگفت حامیان خارجی اش رنگ  مشروعیت ملی  پیدا نکرد وتا حال ده سال بیشتر میگذرد  که جنگ پراکنده،ترور ووحشت با«شعارجهاد»ادامه دارد.جریان حوادث نشان میدهد که آمریکا با ابزار مذهب درمقابل  شوروی بازی کرده بود. کنون  برعکس  مذهب اینجاوانجا بصورت پراکنده با آمریکا بازی میکند و امکان توسعه ودوام این بازی زیاد است.     

       امریکابا آشغال افغانستان کشورهای اسلامی ومردمان آزادۀ جهان رانگران ساخت؛بویژه اتهامات راکه درموردعراق نسبت داد ودرپی آن انکشور را اشغال کرد ثابت کرده نتوانست و خون ریزی جاریست وبراختلافات نژادی ومذهبی را دامن زدوبویژه با ایجاد آیا لت خودگردان یافدرال کردستان،اوضاع زیادتربحرانی بنظرمیرسدونیزحمایت ازبهار عربی و فریاد دپلوما ت آمریکا درهند ازتجزیۀ افغانستان واخیرأ حمایت ازتجزیۀ  بلوچستان، پاکستان، ادامۀ   پروگرام  دولت بوش تلقی شده است که«ازایجاد خاورمیا نه بزرگ سخن گفته بود» یعنی که  کشورهای اسلامی و منطقه هرقدر خورد وکوچک ساخته شو ند، اداره  وکنترول آن به ارباب جهان یک  قطبی آسان می‌شود.پس چنین هدف باتجزیۀ  ایران، ترکیه، سوریه،  مصر، روسیه، چین، هند، افغانستان وپاکستان که درترکیب ملی کشورهایشان نژاد ومذاهب گوناگون ناراض بعضأ جدایی طلب والحاق طلب وجود دارد،باحمایت خارجی میتوانداین تضادها تشدید،سمت وشکل تازه پیدا   کند.بنابراین باحضورنظامی امریکاوناتودرافغانستان کشورهای آسیب پذیرمنطقه مخالف هستند.

      درکشورما بیشتراز100 گروه وحزب سیاسی راست وچپ روئیده وراجسترشده است که وجود تضاد،آشفتگی و تفکرناهمسان سیاسی ،قومی ومذهبی را در جامعه گواهی  میدهد. کنون تحت تأثیر نزدیک شدن زمان انتخابات  ویاوعدۀ  خروج نیروهای اشغالگر و یا تصور چرخش احتمالی رژیم،یک بخش این گروه هادرداخل وخارج درمهاجرت درائتلافهای گونا گون شکل گرفته وبرخی هم درحال شکلگیری است وهرکدام سخنهای سیاسی خودرادر سایتها  نشرنموده و ازحضورشان خبرداده اند.اما این تشکیلاتها ازپیشینۀ  کشورو انگیزه‌  حوادث ای که منجربه جنگ خانما ن سوز،خونریزویرانگرواشغال کشورشده است،حرف مشخص وراه حل آن چیزی نگفته اند.امکان داردکه بعضأ اتحادویا ایتلاف برپایۀ برخی مشترکات میان گروه‌هابوجودآید.اما تازمانیکه احزاب ویاجبهه درحل اساسی تضادها به همآهنگی مشترک فکری دست  پیدا نکنند راه حل بحران وتنشها کماکان باقی میماند.پس ایجاد حزب،جبهه وائتلاف فراگیر آینده سازمحال است و  آن چه که بوجودآید محد ود ناتوان،نا پایداروشکننده خواهدبود.

         درکشورکثیرالملیت وجود سلطنتهای استبدادی وحکام بدرفتارقوم گرا ناسیونا لیسم حاکم حضوروخود نمایی دائمی وکنشهای سخت داشته است. دربرابر روشنفکران مدعی  دموکراسی وعدالت اجتماعی خاموش مانده اند وازنابرابری ملیتها درهمه عرصه های زندگی جامعه بررسی منصفانه، انسانی و نقد  سالم انجام  نداده‌ اند که به  اقوام  آسیب  دیده  تسلی میشد. کنون  فریاد نا سیونا لیسم حق خواهانه روبه افزایش بگوشهامیرسد وتاهنوزروشنفکران دارای بلوغ فکری درباره داوری روشن نکرده اند که راه حل  مشکل میبود. چنین بی تفا وتی و ائتلافهای  قومی ونژادی جامعه رابسوی ناسازگاریهای بیشترخواهد کشاند.             

      میدانیم که بسیاری اوراق تاریخ کشورماخون آلود وپرازناراستی ها ونا درستی ها است؛ اربابهای مستبدزما نه ها حقیقت راقلب ماهیت نموده بخود تاریخ سازی وبت سازی  کرده‌  اند که برذهنیتها سایه گذا شته است. بیرون شدن از چنین سایۀ یاد گار شوؤنیزم، توانایی  فکری، شجاعت وانسان دوستی میطلبد.پس باید باهمگرایی واقعبینی وبا شگردهای مردم  پسند، بتها و تا بوهای میراث استبداد را شکست ومرده پرستی راکنار گذاشت؛ ناگفته هارا باید  گفت وتوجه  داشت که جنگ دراز مدت درکشورهمه خفتگان سیاسی وغیرسیاسی رابخود آورده وبیدارکرده است.دیگربشیوۀ گذشته حکمرانی محال است وبقای کشوربوحدت ملی،برادری،برابری،صلح، دموکراسی وعدالت اجتماعی دریک هویت میهنی موردپسندهمه اقوام و ملیتهای باشنده بستگی دارد.بایدراه آنراجستجوکردوازاین گروه بازیهای پرشماری موجود که توانا نیستند ومانع اتحاد  فراگیرملی میگردد،انصراف کرد وصف یگانه بوجود آورد و ازجهان متمدن وپیشرفته آموخت وبه آینده گان خط  فکری روشن داد. 

     درکشورهای پیش رفتۀ جهان انسان آن درفرایند زندگی باخانواده،محله،گروه ها،اتحادیهای صنفی،انجمنها و اجتماعات خورد و بزرگ واحزاب پیوند فعال دارند وبا استفاده ازاین  روابط بگونۀ انسانی ومساویانه دورازتعصب قومی،زبانی،مذهبی وحزبی دراستای دموکراسی بخاطر پیشرفت جامعه در ساختار نظام سیاسی با وجود  تفاوت نظر درکارهای مفید اجتماعی همسو و سازنده عمل مینمایندودررقابتهای سیاسی کمبودها ونارسایی هارا برسی نقادانه وواقعی میکنند؛  تیغ و تازیانه علیۀ همدیگر نمی کشند و زعامتها  مورد احترام است  وازآن بت سازی نمیکنند.  همچنان عادت مرده پرستی ندارند.بااین شیوه توانستند بمرورزمان درعرصه های گوناگون به پیشرفتهای چشمگیرنایل آیند آزادی عقیده،رأی،برابری حقوق شهروندان اعم اززن ومردامنیت، سعادت وصیانت نفس انسان وطنشان رادرقانون تسجیل  وتضمین نموده  ودرعمل به  آن پایبند میمانند.بایدانسان آگاه وطن ما درجهت ایجاد وشکوفایی چنین فرهنگ تلاش مشترک نماید. 

         توجه لازم است که از یکطرف  شوؤنیزم حاکم  دست نشانده و فاسد بخاطر جلب اتحاد  گروهای افراطی فاجعه سازبا ترفندهای جدیدبرای ادامۀ  انحصارقدرت درتلاش است وازجهت  دیگرواکنش شخصیهای جهادی زراندوز، آلوده درتمام حوادث خونین و فساد کشور «برخلاف همسوی دین محوری  دوران جهاد» باژستهای قوم  گرایی برسرکسب  قدرت در رقابت هستند وکنفرانس (بن) ازترکیب همین گروها انتصابی وبسیارمحدودغیرمشروع برگذارشده بود که در آن نماینده گان جامعۀ مدنی وروشنفکران حضورنداشت.کنون با امضای پیمان استراتیژیک و   تأسیس پایگاه نظامی خارجیها آشکارونهان اراکین دولت باهمین گروهای جنگجوموافق میباشند که خود وسروتهای نامشروع راحفظ کنند.چنین تفکرجنگجویانه وبحران زابوده باپایان آشغال و استقلال کامل کشور،صلح پایداردموکراسی  شفا ف و منافع وطن  وآسایش  مردم  زجرکشیده  منافات دارد.داوم بی ثباتی وهرج ومرج برای بسترسازی اهداف تجزیه طلبانۀ،بیگانگان انگیزه خواهدشد.بنابراین زمان حکم میکند که روشنفکران وهمه وطند وستان چنین خزانی راپیش بین باشند وصف واحد د فاعی فعال انسانی درراستأی اجرای دموکراسی واقعی بوجود آورند.

    همین دیروزدیدیم که گروه های چپ حاکم بدیگراندیشان نه تنها حق آزادی فعال قایل نشد و تعدادزیادی راسربه نیست یازندانی ومتواری ساخت وباکودتاهای پیهم خونین مبادرت ورزیدند.    بد ترازآن تنظیم های جهادی بعدازاینکه به حاکمیت رسیدند برسرتقسیم  قدرت، برخلاف احکام قرآن که مومین رابرادرمومین  ومیا نشان صلح را جایز میگوید؛ با اعلام جهاد علیۀ هم  دیگر شمشیرکشیدند، خون مردم مسلمان فراوان ریخت وبدرفتاری صورت گرفت،مردم آواره وشهر کابل ویران شد.درهمۀ این حوادث وجنگها «وجودمسئلۀملی» برسرانحصارقدرت ویا دسترسی بقدرت جانشین ایدئولوژیها،نمایش یافت.احزاب و تنظیمهای جهادی تاحال ازاین همه تقصیرات بمرد مان مسلمان وطن وتاریخ پاسخ نداده اند.

      وجودویژه گیها،انگیزه ها،گرایشها،باورهای متفاوت ونبود فرهنگ سیاسی سبب شد،ایجاد صلح،امنیت وحدت ملی،دموکراسی وحاکمیت قانون زمینه وپایه پیدانکرد.البته پذیرش  فرهنگ عرفی شدن جامعه ودموکراسی شفاف وانسان محور میتواند راه  را برای صلح  دائمی  وحدت ملی وپایان همه نابراریهاهموارکند.رسیدن به این آرمان راه دراز درپیش است.اما اتحاد واقعی همه نیروهاوبازبینی درتفکروترک عادت روشهای پیشین میتوانداین منزل راکوتاه بسازد.چنین انتظارازنسل که درپیوندبه انقطاب جهانی وبدبینانه درمقابل یکدیگرعرض  وجود نموده وبدون مروت ومداراعمل کرد است.دشواراست بپذیریم که میتوانند گذشته رافراموش کنند ودر کنارهم برای پایان بحران ونجات وطن ومردم بقول حافظ «...فلک راسقف بشکافیم وطرح دراندازیم» راه رسیدن به صلح، دموکراسی و محیط انسانی را دریابند. بهتراست نسل ا ی که رنگ  باخته است کناربرود به نسل جوان که تازه رشد کرده و درحوادث آلوده نیست  فرصت داده شود که توانایی خودرا درخدمت مردم ووطن بکار اندازند.

      وجود«مسئلۀ ملی» دارای ریشۀ تأ ریخی بوده  وبحران  موجود  به آن  پیوند دارد. کنون کرزی باروش اسلاف مستبد وقوم گرای خود میخواهد، باتوزیع (شناسنامۀ الکترونیک)«هویت  قوم افغان یعنی پشتون»را برهمه ملیتها  باشنده تحمیل وترویج  نموده  وهویت دیگران را نابود کند.چنین تلاشها دردونیم قرن اخیربویژه اززمان شاه شجاع با حمایت استعمار برای ایجاد یک هویت(پشتونی یاافغان) صورت گرفت، اما این تلاشها با وصف حمایت  قوی دولت  مرکزی وپادشاهان قبلوی مؤفق نبوده است وملیتهای باشنده به بقای هویت جداگانۀ خود تاحا ل وفاداری نشان داد ه اندولی شوؤنیزم حاکم دست نشاندۀ خارج بگونۀ دیگررفتاراسلافش راتکرارمیکند.

 اگرمراد دولت( ملت سازیست)،عادلانه وانسانی خواهد بود که وجود تداوم  تأریخی  وویژگی جداگانۀ ملیتها را مورد  برسی قرارداده  وازترکیب  اراده  وارمان همۀ  آن‌ها هویت ملی نوین   وشناسنامه بسازد وبجامعه  پیشکش نماید.درغیرآن بدرفتاریهای پیشینه سبب وجود کینه وناساز گاریهای قومی بوده وچنین شیوه راه ایجاد هویت مشترک ملی نمیباشد. هرگاه دولت و حاکمیت ملی مشروع وبا ورمند بتساوی حقوق انسان،دموکراسی وعدالت اجتماعی بوجود آیدمیتواند این  مشکل را حل کند ورسیدن به آن مرحله باید مبارزات حق طلبانه ادامه یابد.دراینجا دفتر گذشته وحال رابابسا بدرفتایهاوناروایهای ناگفته می بندم وبه آینده مینگرم که رانجات چه خواهد بود؟

       راه نجات کشورومردم پذیرش دموکراسی است.حال بد موکراسی نگاه میکنیم که چیست؟ دموکراسی شگردعاقلانۀمدیریت سالم وانسانی درجامعۀ موردنظراست.دموکراسی ایده ئولوژی  نیست که سازگاری به آن مشکل باشد.آشنای باجوهردموکراسی بامطالعۀ اعلامیۀ جهانی حقوق  بشر آسان صورت میگرد .                                              

     دربند سوم مقد مۀ اعلا میۀجهانی حقوق بشرچنین بیان وجود دارد.(اساسأ حقوق انسانی را باید با اجرای قانون حمایت کرد تابشربعنوان آخرین علاج بقیام برضد ظلم وفشارمجبورنگردد) هنگامیکه  رژیمها یا دولتهای با استبداد، بدرفتاری، تبعیض،  بیعدالتی  خلاف قانون  به حقوق انسان پا میگذارند دراین حالت واکنش وقیام برحق برای پایان ظلم الزام خواهدبودولی درکشور ما این احساس خفته وبیجان است وخروش های رز  مجویانه آهنگ جذاب و دل‌ نشین زمانه را ندارد که خیزشهارا سبب گردد.

     درمادۀاول اعلامیۀجهانی حقوق بشر  چنین  بیان  وجود  دارد . «تمام افراد بشرآزاد بدنیا میآیندوازلحاظ حیثیت وحقوق باهم برابرند.همه دارای عقل ووجدان میباشندوباید نسبت بیکدیگر  باروح  برادری  رفتار کنند .» ولی  تداوم استبداد حاکم  نگذاشت که این اصل  در روان مردم کشورما  راه وجاه بازکند.افزون برآن گروه‌ها و احزاب چپ وراست با داشتن تمایلات گروهی ،قومی ،مذهبی ورابطه بخارجیها، نسبت به یکدیگر برخورد و داوری  خصمانه نشان داده اند. 

 با الهام ازاین مادۀ اعلامیه جهانی حقوق بشرمیگویم :انسان منشأ یگانه دارد ودارای حق برابر میباشد ودموکراسی باتبعیض ونابرابری  حقوق سیاسی  وفرهنگی همسانی  وسازگاری  ندارد.

هیچ شخص وحزب وقومی حق ندارد بعنوان برتری فکری، گروهی و یاذاتی با انحصارقدرت بردیگران حکم براندواژۀ دموکراسی مردم سالاری است و پایۀ اصلی مشروعیت دولت تنها به انتخاب مردم ورضایت دوامدارآنها بستگی دارد.با تأسف کشورهای که خودرامدافع دموکراسی  وحقوق بشرمیگویند؛عمل‌کردوحمایت شان اززعامت ودولت نامشروع قبیله گرای دست نشاندۀ، قانون شکن وآغشته درفساد برخلاف ارزشهای اعلامیۀ جهانی حقوق بشرمیباشد.

        ودر بند 3  مادۀ 21  اعلامیۀ جهانی حقوق بشرگفته شده است.

      « اساس ومنشأ قدرت حکومت،ارادۀ مردم است،این اراده باید بوسیلۀ انتخاباتی ابرازگردد  که ازروی صداقت وبطورادواری صورت پذیرد.انتخابات باید عمومی وبارعایت مساوات باشد وبارأی مخفی یاطریقه ای نظیرآن انجام  گیرد که آزادی رأی را تأمین نماید.» با تأسف  تاحال در کشورما  انتخابات سالم،شفا ف صورت نگرفته است. خصوصا دو دوره  انتخابات ریاست  جمهوری کرزی وحضورنمایند گان سازمان ملل وکشورهای حامی دموکراسی  بسیاربا تقلب و ونیرنگ آغازو انجام یافت واین همه حاضرین بیرونی هیچ و اکنش لازم وجایز نشان ندادند و دولت پایه ملی و مشروع پیدانکرد تنش ادامه دارد. 

      ازمطالعۀ نشرات یونسکوچنین برداشت کردم که حکومت اکثریت دموکراسی میباشد. اگر دموکراسی راحقیقتأ حکومت مردم بدانیم،پس باید معنایش حکومت تمام مردم کشور باشد نه از یکبخش اکثریت آن،ویژه گی واصل مهم دموکراسی حق رأی مساوی برای تصمیم گیری است.  گردن گذاشتندبارأی اکثریت درصورت جایزاست که برای حل اختلافات هیچ راه سازش وجود   نداشته باشد.بنأ تصمیم اکثریت ترجیحأ بهترازآن است که  اقلیت برآن تصمیم  گیرنده باشد ونیز اقلیت دارای حق کار،داوری واظهارنظر آزاد وبرابردرامورکشورمیباشد .هریک افراد جامعه مطابق مادۀ22  اعلامیۀجهانی  حقوق بشرحق امنیت اجتماعی  دارد.

     درنشرات یونسکو دربارۀ دموکراسی وحقوق اقلیتها  چنین بیان وجود دارد.

 « درمعیارهای جهانی حقوق بشرتضمینهای خاصی برای اقلیتها،اعم ازمذهبی،فرهنگی، ملی، وزبانی،درنظرگرفته شده است.این اقلیتها نه  تنها حق  داشتن امکا ناتی برای برسمیت شناختن موجودیت خودرا دارند، بلکه حق دارند که دولت راوادارند تا ازهویت خاص آنها  دفاع  کند و شرایط به وجودآوردکه آنها بتوانند آن هویت رابدیگران نیزبشناسا نند.افرادی که به اقلیتها تعلق دارند باید ازکلیۀ حقوق دموکراتیک برخوردارباشند...»

       هنگامیکه گفته شود که نام  کشور تنها بازتاب هویت یک قوم  وموجب انکار و سرپوش گذاشتن برهویت سایر اقوام است باید  بشناسایی   وهویت  مشترک در سرزمین  مشترک همه اندیشه وعمل کرد؛شوؤنیزم قبیله مخالفت میکند،هیچ توانا یی استدلال وشنیدن حقیقت  تأریخی  راندارد.پس چگونه میتوان بوحدت ملی امید واربود.؟ باید،درمحوراندیشه تأمین برابری حقوقی همه ملیتها،شناسایی هویتهایشان ،آزادی عقیده، زبان، اجرای مراسم مذهبی ،صیانت نفس انسان واجرای عدالت  اجتماعی  مطرح باشد.  دموکراسی ای که درآن  کنترول ابزارتولید  و نیروی کارصرفاً  درانحصار سرمایه دار و ابزار بهره کشی  مردمان  زحمتکش باشد ویا هم چنان از حزب و یا ازمذهب و قوم برای  دوام  انحصار  قدرت  استفادۀ  ابزاری صورت گیرد، استبداد است که درکشورحاکم بود، ثمرش خونریز، تلخ  وبحران ساز است.

      براستی اگرمیخواهیم که وطن واحد دارای صلح دائمی وحدت ملی وحاکمیت ملی مشروع ونظام دموکراسی داشته باشیم باید مواردزیررا درمتن مرکزی پروگرام سیاسی پزیراشویم.

  1 ــــ پایان آشغال باخروج کامل نیروهای نظامی بیگانه ازکشور.درعوض همزمان ملل متحد نیروی حافظ صلح پیاده کند ومساعدت شفا ف ادامه یابد وپیمان های متقا بلا مفید  کشورها ی  زیعلاقه بغیرازپیمان نظامی میتواندبوجودآید.بایدتوجه شود که تأسیس پایگاه نظامی مؤقت و یا دائمی آمریکا ویا ناتو با هرتوجیه وتعبیرکه درنظر باشد ازمضمون آشغال نمی کاهد واکنشهای موجودتوام باواکنش کنفرانس شانکهای وکشورهای همسایۀ افغانستان باشدت بیشترادامه خواهد یافت.

    2ــــ کرزی نماد آشغال است وقانون اساسی انحصارقدرت رادردست شخص رئیس جمهور بیان میکند که با دموکراسی سازگارنمیباشد و نیزبعضی موادآن با اعلا میه جهانی   حقوق بشر همآهنگی ندارد؛بایدهردوکنارگذاشته شود. 

  3 ــــ درعوض  یک  حکومت مؤقت  عبوری  بمدت  یکسال تا یکنیم سال ازرجا ل نیک نام  شناخته شده وبیطرف دریک مجلس فراگیرکه نماینده گان همه اقوام وروشنفکران وجامعۀ مدنی حضورداشته باشندوداعیه داراصلی آن ملل متحد باشد، بوجود آید ونیزملل متحد برعملکرد این حکومت ناظرباشد.   

  4 ــــ حکومت مؤقت با شتراک نماینده  گان مسلکی ملل متحد و باجمع کار شناسان  حقوقی با  صلاحیت کشوروبا نظرداشت اوضاع با استفاده ازقوانین  اساسی  قبلی درهمآهنگی اعلامیۀ

جهانی حقوق بشرحدود صلاحیت های اجرایی دوران کارحکومت مؤقت را دریک  سند تقنینی تنظیم وبموجب فرمان تنفیذ نماید.   

    5 ــــ حکومت  مؤقت تحت نظر سازمان ملل متحد توسط  دانشمندان ومحقیقین کشور طرح قانون اساسی راکه میثاق واقعی مردم کشور باشد، درهمسانی ازرشهای اعلامیۀ  جهانی حقوق بشرآماده  بسازد ودرآن حفظ وطن واحد،وحدت ملی،حاکمیت ملی مشروع، نظام غیر متمرکز، پارلمانی و تفکیک قوای ثلاثۀ مستقل دولت که صرفأ تابع قانون باشدو با تساوی  حقوق انسانی شهر وندان، تسجیل،ودرمجلس مؤسسان تصویب گردد که ضمانت اجرایی داشته باشد.

  6 ــــ مسئلۀ ملی که بحران سازاست راه حل عادلانۀ آن وداشتن حق آزادی بیان،عقیده،فعالیت

سیاسی احزاب،اجتماعات،مذاهب واجرای مراسم دینی درقانون آساسی تسجیل شود.

   7 ــــ درقانون اساسی بیطرفی کامل افغانستا ن درتمام  پیمان های نظامی وهرگونه قضا یای موردمنازعه ومناقشۀ تجزیه خواهانه والحاق طلبانه کشورهای  منطقه وجهان  تسجیل  گردد و  کشورهای همسایه ومنطقه ازعدم مداخلۀ درموردافغانستان به ملل متحد تضمین بدهدوملل متحد اجرای امور را نظارت وضمانت کند. 

    8ــــ درقا نون اساسی تسجیل گردد که رئیس جممهوردرا نتخابات آزاد شفاف با رأی سری  مردم سراسری کشورانتخاب میگردد و دارای صلاحتهای معین وناظربرعمل کرد های همسان  قوای ثلاثه مستقل دولت میباشد.صدراعظم واعضای کابینه غرض اخذ رأی اعتماد ازپارلمان  به  پیشنهاد رئیس جمهورصورت میگیرد. 

  9 ــــ پارلمان بمثابِۀ قوای تقنینی با انتخابات آزاد، شفاف و رأی سری  مردم سراسری کشور بوجود  می‌آید.

   10 ــــ قوای اجرائیه ازپارلمان رأی اعتماد اخذ وکسب صلاحیت میکند. پارلمان  صلاحیت دارد قوۀ اجرائیه را استیضاح نمایدودرصورت تخلف ازقانون، سلب  اعتماد کند. رئس جمهور   باید به تصمیم پارلمان تمکین نماید.

    11 ـــ د رقانون اساسی اسقلال قوۀقضائیه باید طوری تضمین شود که عزل ونصب  قاضی توسط کمیسون قضایی مستقل ویا شورای رهبری انتخابی  کادر های مسلکی  قوای  قضائیه با

توجه به شایستگی واستعداد مسلکی صورت گیردوقاضی در عملکرد  قضایی آزاد صرف تابع قانون بوده به استثنأ آلوده گی درفساد ویا اجرأ ت  خلاف قا نون   وعدا لت  دارای  مصئونیت  شغلی میباشد.  

     12 ــــ هرسه قوه دولت درعملکرد خود آزاد و  صرف  تابع  قانون  میباشند  وبا مساعی  مشترک وهمسان دراجرای قانون هم دیگرخودرا تکمیل وتعدیل مینمایند. 

 چنین است راه ورسم دموکراسی وبرون رفت ازبحران بشرط ایجاد قانون وحاکمیت آن.

         محمد بشیر بغلانی   19  می 20012             

 

علی عبدالله

۱۳٩۱/٢/۳٠
رزاق مامون-بر تابلوی مسعود خط سیاه میکشند

بر تابلوی احمد شاه مسعود خط سیاه می کشند

 
 

  
درین روزها، هواداران احمد شاه مسعود از برخی اتفاقات، نظیرخروج نام مسعود ازتقویم، حذف نام اختصاصی مسعود از یوم هجده سنبله هرسال، تکان خورده اند که به تخته کوب شدن درب یادستان ایشان حداقل درسالگشت های روی کاغذ درپیوند است. بی تردید، مسعود اگرزنده بود، تا آخرین مرمی با امریکا وناتو می جنگید.
 


 درین هیچ تردیدی نیست. حالا که زنده نیست، هیچ چیزی را از دست نداده است. او ازنظرسیاسی ومانورتاریخی، دراوجنای مأموریت خویش از صحنه رفت. با این حال، مبتکران پایه ریزی سیاست تجارتی وتجارت سیاسی- شخصی «یاران» مسعود بوده اند. معترضان ازکی می نالند؟
اردوگاه دشمنان هرسیاست دان ونظامی درهرکشور، مشخص است. تا جایی که مشاهده می شود، هرطایفه وگروهی که علیه احمدشاه مسعود پروژه ساخته اند، صد درصد به وسیلۀ «سایه»های مسعود آن را عملی کرده اند. خط زنی، تحریف، مسخ وفراموشی مسعود، بی تردید ریشۀ قومی دارد؛ ولی پیشتازاین معرکه، همه از«خود» بوده اند. اصحاب واکنش، درارزیابی قضیه، چشم بسته وبدون تحلیل واقعی، دشنۀ سخن به جان آدرس های اشتباهی تیزمی کنند. حال آن که سه دست چدنی درازشده درکارزار مسعود زدایی، برجستگی دارد و این شمارگان، به شمول برادرانش، ازانگشتان یک دست بیشترنیست.
دست مارشال فهیم، دست یونس قانونی، دست بسم الله محمدی؛ و دست های دیگری ازهمین قماش که حالا لباس «حکومتی» ناخواسته ازتن کشیده اما سرشان درجرگۀ «جورآمد» ها همیشه داخل بوده است. این دسته خود را به حیث «سایه» و«همزاد» مسعود به قلم داده بودند وبرای ارتزاق سیاسی، حالا نیز، حرف های کهنه را می گویند. حقیقت این است که زمان «جورآمد» های تازه فرارسیده است. این نکته که احمدضیاء مسعود درفاریاب وشبرغان دریشی نظامی پلنگی مسعود را به تن وکلاه هم مانند وی برسرمی گذارد، معنایش چیست؟
 سه بازیگر- یونس قانونی، فهیم قسیم وبسم الله محمدی درمحراق ایستاده اند.
کسی به درستی نمی داند چه عاقبتی درقفای حکومت داران است.
نگاه به پس منظرنزدیک:
مارشال فهیم پس از تروراستاد ربانی، طرحی را که قبلاً رئیس جمهورکرزی با استاد ربانی روی آن به توافقاتی نزدیک شده بود، یکسره کنار گذاشت. درشرایطی که حضوراستاد ربانی ازصحنه غایب شد، کرزی با جبهۀ اپوزیسیون به رهبری دکترعبدالله درتقابل بیشتر قرارگرفت. مأموریت مهارونظارت جریان اپوزیسیون کمافی السابق به مارشال فهیم واگذارشد.
کرزی درسطح شهرها ودرچهارچوب دادوستد های سیاسی درمرکز، سرکوب مدنی و«نرم» منتقدان جدی خود را همواره به وسیلۀ فهیم انجام داده است.
 فهیم دردورۀ خانه نشینی بین سال های 2004- 2008 ازبی وفایی کرزی گلایه کرده واشک درچشمانش حلقه بست. درنوبت بعدی، ظاهراً سرنوشت ایشان با تیم غیرجهادی کرزی به سختی گره خورد. این گره قبل ازآن که جنبۀ «اقتصادی» آن پررنگ باشد، دغدغۀ «سرنوشت واحد» هردو را بازتاب می دهد. اما درسیاست هیچ حقیقت جاودانی، وفای بی تغییر واتحاد ابدی وجود ندارد.
براساس «مصلحت» بین کرزی- مارشال، حلقۀ سیاسیون شامل محمدیونس قانونی، دکترعبدالله، احمدولی مسعود، احمدضیاء مسعود وامرالله صالح که ازجرگۀ نسل دوم «مجاهدین» حساب می شوند، همچون ماهی هایی هستند که درجال «مارشال» شنا می کنند.
این دسته به دستورمارشال، دردایرۀ محاصره، کارشکنی وترس دایم به سرمی برند. 
امرالله صالح جوان ترین فعال سیاسی است که ازرهگذرسویه، حجم اطلاعات وجایگاه اجتماعی نسبت به تمامی فعالانی که دررقابت دشوار، آهسته وپرچالش رسیدن به محور قدرت، ازهم پیشی می گیرند، تاحدی دارای وجه تشخص وچانس مثبت برای پیشرفت است. او قصد داشت درچهارچوب یک حرکت فراگیر، ازهمه جلوبزند.
امرالله یک رشته اما واگرهایی درذهن خودش دارد که اعتماد طرف مقابل را نسبت به خودش با تردید مواجه می کند. گرایش به حرکت «انفرادی» بازدارنده دروی نیرومند است؛ هرچند ممکن است عنصراراده درین امر زیاد تعیین کننده نباشد. بیشتربرخورد دانشگاهی دارد تا برخورد پیوند زننده و مردمی. نسبت به عناصررقیب خود، به اصطلاح «شهری» تراست. چون ظرفیت «کلان شدن» دروی هنوز به عنوان خطراحتمالی زنده است، ازفرازآیی فورانی وی می ترسند. اما من معتقدم که امرالله به یک دوره بازبینی خاموش ودرونی آن هم ازسوی خودش، نیازدارد.
ایشان می خواهد به سیاسیون محافظه کارونیمه محافظه کاراطلاع دهدکه صحنه را به آرامی برای یک تغییردراماتیک سیاسی ترک کنند؛ وگرنه دست آهنین حوادث، استخوان های شان را خواهد شکست. همه به شمول دکترعبدالله، او را رقیب توانایی می شناسند که دیریا زود، ابتکار را به نفع وی خواهند باخت. مارشال ازوی تقریباً «متنفر» است. صالح به زبان انگلیسی مسلط است وسهل می تواند با طرف های خارجی فضا ایجاد کند. اما من ازگفتارهای رسانه یی اش دریک سال اخیرشگفت زده شدم. بشترینه برقلب آشنایان غربی خویش نوعی خلش ایجاد می کند. درداخل، روی چانس های وی سنگ می کوبند. قانونی، احمدولی واحمدضیاء وهمچنان استاد عطا (هیچ کدام) او را از«خود» نمی دانند. البته این نکاتی است که من از ورای چشمدید ها وتحقیقات خودم می توانم بنویسم.
امرالله ازمنظر توطئه سازی، معامله و پیشبرد «بازی کثیف» نسبت به همۀ رقبای خویش چیزی کم دارد. علاوتاً کسانی که درردیف «قوماندان» حساب می شوند، هیچگاه تمایلی به رفتن به خط امرالله ندارند. آن ها درشبکۀ مارشال و«بزرگان» تنظیم اند وازهمان کانال، هرکاری که ازدست شان پوره بوده، بی هیچ بازخواستی انجام داده وبه ثروت های کلان دست یافته اند. مصئونیت به اصطلاح «جنگ سالاران» درسایۀ اتحاد با امرالله نمی تواند تأمین شود.
به اشارۀ چشم مارشال، دفاترامرالله درپنجشیر وتخار تعطیل شدند.
 البته این واقعۀ طبیعی است. ازوالی تا فرمانده پلیس یا متنفذ منطقه، همه دست نگرمارشال هستند. هرخشتی که امرالله دربدنۀ یک بنای یک ساختارسیاسی بگذارد، خشتی ازوجاهت ونفوذ مارشال ودیگر «نخبه ها» به زمین می افتد. مردان مارشال مثل سایه، احمدضیاء مسعود را نیزدنبال می کنند. مشکل احمدضیاء مسعود ازنظرمن این است که درپیچیده ترین ونازک ترین چال های معامله و«جورآمد»، می خواهد «راستکار» باقی بماند؛ حال آن که سیاست ازیک جهت آموختن هنر«چه گونه بد بودن» است. نظریات خود را بدون سانسور و«لچ» برزبان می آورد. وی ازنظرسیاسی، کم چالش است؛ اما اگربا کسی از دردشمنی وارد شود، هیچ رحمی را نمی شناسد.
مارشال فهیم از احمدضیاء بیش ازدیگران «متنفر» است. احساس من این است که احمدضیاء علی رغم ذهنیت خودش، درعرصۀ سیاسی، همیشه «منفرد» باقی می ماند.
درانتخابات اول ریاست جمهوری، این احمدضیاء مسعود بود که درتعامل با حلقات ضد مارشال درسطح شورای نظاروجمیعت وهمچنان درتبانی با حلقات قدرتمند خارجی، برمسند «مسلم» مارشال- معاونت اول ریاست جمهوری- تکیه زد. افزون برآن، سخنان سرراست وگزندۀ احمدضیاء مسعود به عنوان برادر احمدشاه مسعود، با سرعت به گوش مارشال می رسد وحساسیت او را نسبت به احمدضیاء قمچین می زند.
مارشال به این باور است که تعبیر «برادری» خانه گی احمدضیاء با احمدشاه مسعود به معنای نشستن درجایگاه «آمرصاحب» نیست. مارشال گفته بود:
برادراحمدشاه مسعود کسانی اند که درکنارش، درلحظه های هولناک مرگ وزندگی با وی بودند ورنج بردند ومیدان رها نکردند. ما براداران «دینی» مسعود بودیم. برادرخانگی بهتر است تا محدودۀ خانه صلاحیت قضاوت ونمایندگی داشته باشد.
تا جایی که برخی ازنزدیکان مسعود شاهد هستند، مارشال درسال های اول «حکومت مؤقت» حتی تلاش داشت تا ازخود شخصیتی ترسیم کند که مسعود بدون وی هیچ شاهکاریی را نصیب شده نمی توانست. حتی بنا به دستوروحمایت مالی وی کتابی تحت عنوان « استراتیژیست بزرگ» به چاپ رسید که مجموعه یی ازگزافه گویی های عجیب وتکان دهنده بود. آن کتاب تمرین مضحکی از آغازیک دورۀ مکتوب کردن «کیش شخصیت» بود. درآن کتاب ازفهیم چهره یی ترسیم گشته بود که همچون قهرمان افسانه ای وفروتن، همه امور جنگ وسیاست وتدبر را ازعقب صحنه گردانندگی می کرد تا همه چیز درظاهرامر به نام احمدشاه مسعود قلم زده شود!
به دکترگلبدین دستیاربلاتغییرمارشال گفتم: این کتاب سند زندۀ پایان اعتبارسیاسی فهیم خان است!
مسلماً کسان دیگری هم کم وبیش شبیه تذکرات مرا به مارشال بازگو کرده بودند. کتاب چاپ شده که تقریباً نیم کیلو وزن داشت، بازهم به اشارۀ ناخواسته فهیم خان ازانظار مردم جمع آوری و دود شد. او بعد ازمرگ مسعود نیز ناگزیر به «نوشیدن جام زهر» درقبال «معنویت» آن چریک سیاستگرشد.
درین یادداشت ها لازم نمی دانم شرح وقایعی را تحریرکنم که براعتبارفهیم خان زخم سختی بزند. مقربان مسعود وحلقات پایین ترازآن با خوانش این سطور می دانند که ژرفای منظور من چه مرز وپهنا دارد. فقط همین اشاره کافی است که فهیم هرگز مسعود را دوست نداشت وهمیشه ازاقتدار ودرخشش وی رنج می برد. حالا که برادران مسعود کم وبیش هرچند ازلحاظ صوری، همان صحنه ها را تمثیل می کنند، باید حساب خود را هم داشته باشند که به دماغ مارشال بسیار«بد» می خورد.
مارشال بازی «کوچک» ازنوع یکی را به زمین کشیدن ودیگری را به آسمان بردن را به خوبی مدیریت می تواند. این عملیه همین حالا دررابطه با ضیاء مسعود به پیش برده می شود. مشکل فهیم این است که درفهم پیچ وخم های سیاست منطقه یی، ایجاد انسجام سیاسی درداخل، ایجاد پیوند ومرکزیت برای برپایی یک محوربا اعتبار درزمینۀ اقتدارسیاسی، با «پای چوبی» راه می رود. ایشان فکرمی کند که اگرازصحنه حذف شود، دیگرافغانستان وجود ندارد!
همین چندی پیش احمدضیاء مسعود که می خواهد درعرصۀ «رهبری» بخت آزمایی کند، دو هفته درپنجشیر سرگرم سامان دهی یک گردهم آیی بزرگ بود؛ اما موفق نشد. مارشال خیلی آسان، آن چه را که وی بافته بود به کمک والی وقوماندان امنیه و دیگرمأموران محلی خویش درپنجشیر، پنبه کرد و احمدضیاء بعد ازسروکله زدن با جماعتی اندک از افراد محلی، تقریباً دست خالی به کابل بازگشت.
احمدضیاء درزمان مأموریت – معاونت اول ریاست جمهوری- ازنظرسیاسی وجمع بندی امکانات مردمی و اتحاد متخصصان وفعالان سیاسی هیچ کاری انجام نداد. یک گروه از «تاجران» ماهر چنان سرش شیره می مالیدند که خودش نیز از تعبیرآن همه «خودمانی» گری ها عاجز شده بود. درآن زمان سهل می توانست ریشه بزند، تیم سیاسی بپرورد وبرای خودش عصای آینده درست کند. چنان درمحاصرۀ چند «کمیشن کار» افتاده بود که برخی حالات تماشای صحنه برای آدم عذاب دهنده می شد. حالا فکرمی کند که «تنورگرم است» وباید ازقافله عقب نماند. درحالی که سرعت چالش ها سریع است، حرکت ایشان سخت دیرهنگام وانباشته ازریسک خواهد بود.
می خواهم بگویم که خیلی احتمال دارد که ریسک، به خطرمبدل شود.
من معتقدم که احمدضیاء درموجودیت سایه های نظارتی فهیم، چانسی برای شگوفایی سیاسی ندارد. اما بازهم اگرامریکا ناگزیرشود، ازوی برای کوبیدن فهیم استفاده خواهند کرد. قرار اطلاع ازهمین حالا مارشال سعی دارد احمدولی مسعود برادرضیاء را یاری رساند که خودش را درصحنۀ رقابت ها جلو بکشد. این را هم گفته باشم که احمدولی مسعود، استعداد خوبی دربازی های پشت پرده دارد؛ اما ازنظرعملی دشواراست به عنوان فیگور جاذب وپیروز سیاسی دربازی ها نقش مشخصی را از آن خود کند. از برآمدن روی «ستیژ» یک نوع ترس ناشناخته وعادتی دارد؛ چیزی که درادبیات سیاسی به آن جسارت سیاسی می گویند.
 
علی عبدالله

۱۳٩۱/٢/٢٧
رئیس جمهور آینده را چه کسی انتخاب میکند؟

رییس جمهور آینده را چه کسی انتخاب

 

 می کند!

٢۶ ثور (اردیبهشت) ١٣٩١

دور سوم انتخابات ریاست جمهوری آرام آرام  نزدیک می شود؛ اما ازهم اکنون این مساله بحث های داغی را در میان احزاب و سازمان های سیاسی، نهاد های مدنی و شخصیت­های دیگر اندیش کشور برانگیخته است. چنین بحث های زمانی گسترش بیشتری یافت که اخیراً رییس جمهور کرزی در یک کنفرانس خبری گفت که او با همکارانش در مشوره است تا انتخابات ریاست جمهوری پیش از خروج نیروی های ناتو راه اندازی شود. هرچند قانون اساسی برای او اجازه نمی دهد تا بار سوم بر اریکه تکیه زند؛ با این حال او خود نیز بارها گفته است که دیگر از هوای کلاه شاهی گذشته است که به گفتهء حافظ: کلاه خوش بود؛ اما به درد سر یا به ترک سر نمی ارزد.

مخالفان سیاسی به گفته های رییس جمهور با نوع شک و تردید نگاه می کنند و می اندیشند که رییس جمهور در پشت چنین گفته هایی اهداف دیگری را دنبال می کند. آن ها کمتر باور دارند که افغانستان بتواند تا یک انتخابات آزاد، بدون مداخله و تقلب را تجربه کند! مخالفان از هم اکنون هشدار می دهند که هر گونه تقلب در انتخابات آینده می تواند بی ثباتی گسترده یی را در کشور سبب شود. این  نگرانی ها در حالی ابراز می شود که باری روزنامهء ماندگار در یکی از شماره های 1390خورشیدی،  بر اساس اسنادی که  داشته از قول آقای نجفی که هم اکنون بر کرسی وزارت ترانسپورت با وجدان آسوده!!! تکیه زده است، نوشته بود: « کرزی را من رییس جمهور ساختم ورنه داکترعبدالله  رییس جمهور بود.» نجفی پیش از این که به این مقام برسد، رییس دارالانشای کمسیون مستقل انتخابات بود. از این اعتراف که نمی دانم چه سان و در چگونه حالت روانی بر زبان و قلم نجفی جاری شده، ماه ها گذشته است؛ اما تا کنون کسی از او نپرسیده است که این سخن را چگونه گفته ای و ترا دلیل وبرهان چیست؟

اگر کسی از چنین موقعیتی ،  چنین سخنی را در یک کشور غربی بگوید بدون تردید نه تنها رییس جمهور ناگزیر به استعفا می شود؛ بلکه این شخص در پشت میله های زندان قرار خواهد گرفت. ما همه گان از داستان واتر گیت آ

گاهیم که چه ماجرایی پدید آورد؛ اما این جا کسی با صدای بلند فریاد می زند که های ای مردم بدانید و آگاه باشید که نه رای شما؛ بلکه تقلب من رییس جمهور کرزی را به قصر برده است!  با این همه آب از آب تکان نمی خورد. گویی همگان پنبهء سیاه غفلت وبی پروایی در گوش کرده اند!

نجفی می گوید که او حامد کرزی را رییس جمهور ساخته است! چگونه با کدام سحر و جادو؟  بدون تردید نجفی اشاره به تقلب خود در انتخابات ریاست جمهوری دارد و شاید هم فکر می کند که رییس جمهور احسانی بر او نکرده که او را به کرسی وزارت نشانده است؛ بلکه او پاداش تقلب خود را گرفته است! پس می توان گفت که در دموکراسی افغانی بزرگترین شایسته سالاری همان تقلب سالاری است.

در گفتهء نجفی چند اهانت بزرگ وجود دارد. نخست این که او بزرگترین پروسهء ملی کشور را که انتخابات  ریاست جمهوری است، اهانت کرده و از اعتبار ساقط ساخته است. دو دیگر این که او به ارادهء مردم افغانستان اهانت کرده است. مردمی که با تمام شور و با تمام دشواری های امنیتی از دهکده های دور و دشوارگذار به مراکز رای دهی آمدند، رای دادند  تا رییس جمهور خود را انتخاب کنند؛ اما جناب نجفی به گفتهء خودش در« ماندگار» این همه را نفرین می کند. ارادهء مردم را نفرین می کند، رای مردم را که در حقیقت همان شرف و وجدان مردم است نفرین می کند، این همه برای او اهمیتی ندارد. توهینی بزرگتر ازین در درازای تاریخ به مردم افغانستان نشده است که هم ارادهء شان پایمال گردد و هم با صدای بلند گفته شود که من چنین کردم  و دست  شما تا تاریخ پنج هزار سالهء تان خلاص!

نجفی در این گفته ، به انتخابات وپروسهء دموکراسی که افغانستان  تازه آن را تجربه می کند، اهانت کرده است. به زبان دیگر دموکراسی را از آن مفهوم کلاسیک اش که می گفتند حکومت مردم، برای مردم وبه وسیلهء مردم تهی ساخته وبه آن مفهوم تازه یی بخشیده است، یعنی حکومت کرزی به وسیلهء نجفی و برای نجفی وشرکا!

در پشت سخنان گهربار! آقای نجفی این مفهوم وجود دارد که آقای رییس جمهور نه بر اساس رای مردم؛ بلکه به گفتهء  نجفی بر اساس تلقب او بر تخت ریاست جمهوری نسته است. مساله روشن است، وقتی کسی بر اساس رای مردم نیامده است یعنی مشروعیت ندارد. چون چنین نظام هایی مشروعیت  خود را از مردم  می گیرند نه از نجفی. نجفی با چین گفته یی در دادگاه تاریخ هم به محکومیت خود شهادت داده است و هم به نا مشروع بودن نظام و شخص رییس جمهور کرزی.

گفته های نجفی به این مفهوم است که ظرف دوسال اندی که از دور دوم ریاست جمهوری حامد کرزی می گذرد، ما در زیر سایهء سنگین یک دولت نا مشروع و احکام و فرمان یک رییس جمهور نا مشروع زنده گی کرده ایم. پس تمام فرامین و احکام و تمام عملکرد رییس جمهور و دولت در این مدت زمان نا مشروع بوده است و آقای نجفی به گفتهء خودش امرحلالی را برملت مسلمان افغانستان حرام ساخته است. علمای دین بهتر می دانند آن کسی که امر حالالی را بر مسلمانی به امر حرام بدل می کند چه جزای در شرع دارد! این امرنه تنها از منظرگاه های دینی؛ بلکه از منظر گاه های مدنی نیز امر نکوهیده  و زشت و نا بخشودنی است. این در حالیست که مردم با هشیاری سیاسی و با اراده و خرد سیاسی رای دادند تا یک نظام مشروع در سرزمین آن هاحاکم باشد نه یک نظام نا مشروع.

هرچند سخنان نجفی در رسانه ها ودر شبکهءجهانی  رشته بحث هایی را بر انگیخت؛ اما این بحث ها سبب نشد تا نجفی خمی به ابرو آورد.  تا جایی که من می دانم جناب رییس جمهور نیز تا هم اکنون با آن صبر سنگینی که دارد؛ در زمینه سخنی نگفته و مهر از لب برنداشته است.

کسی مشروعیت یک نظام را زیر سوال می برد؛ اما رییس جمهور خاموش است، مگر رییس جمهور مسوولیت پاسداری از این سرزمین و پاسداری از مشروعیت نظام و قانون اساسی را بر عهده ندارد؟ آیا آن گونه که نجفی خود ادعا کرده آن رشته پیوند در میان او و رییس جمهور این همه استوار است که  رییس جمهور می تواند همه چیز را چنان ردای سلطانی بر قامت  نجفی آویزد! پرسش بر انگیز ترین مساله خاموشی نهاد های عدلی وقضایی است. مگر این سخنان نجفی کم اهمیت تر از آن که لوی سارنوال افغانستان به آن بپردازد. احزاب سیاسی و نهاد های مدنی و سازمانهای حقوق بشر نیز در پیوند به این امر خاموش بودند ویا هم اگر واکنشی نشان داده اند موثریتی نداشته است. با چنین وضعیتی چگونه می توان اطمینان داشت  که باز  کسی به مانند آقای نجفی رییس جمهور تعیین نمی کند. اگر قرار است که یک تن رییس جمهور تعیین کند پس چه نیاز است که از انتخابات و دموکراسی  مضحکه یی به جهانیان ارائهء کنیم و بعد باد در غبغب اندازیم که این دموکراسی و انتخابات افغانی است. این مساله باید روشن شود که چرا یک تن از مقام های مهم کمسیون مستقیل انتخابات بر می خیزد و بنیاد تمام اعتمام و پروسه را  فرو می ریزد.  سخنان نجفی به برسی  و تحقیق جدی ارگان ها عدلی وقضایی نیاز دارد، مانند آن است که نجفی  این رستم دوران کمپیوتر نه تنها افغانستان ؛ بلکه  تمام سازمانهای جهانی را که به گونه یی در پروسهء انتخابات دخیل بوده اند به آوردگاه فرا خوانده است. خاموشی ما یعنی حقیقت سخنان او.  با این حال او از این آورد گاه سر افراز نه بلکه سر افگنده بیرون خواهد آمد. برای آن که اگر او در نتایج انتخابات دسبرد زده است سزاواز عقوبت است واگر هم دستبرد نزده باشد ؛ به دلیل بی اعتبار ساختن یک پروسه ملی باز هم سزوار عقوبت  است ، چنان عقوبیتی که باید در مقیاس تاریخ،  پندی باشد برای آینده گان باشد. حال باد های شرطه  از هان سمت می وزد که نجفی بادبان افراشته است، تا دیده شود که در صورت تغیر مسیر باد ها نجفی چگونه می تواند عذاب الیم تاریخ را چگونه تحمل می کند!!!

تاریخ دادگاه سختی دارد تا دو سال و اندی دیگر جناب کرزی به تاریخ می پیوندد، حتی اگر نزدیکترین کس او به جای او تکیه زند؛ باز هم او به تاریخ می پیوند با تمام کارکرد هایش؛ حتا با همین داغی  که نجفی آن را بر جبین او و بر جبین ریاست جمهوری او نشانده است.  آیا جناب کرزی  این داغ را همین گونه آرام و صبور به دادگاه تاریخ خواهد برد؟ یا این که می خواهد آن را از خود بزداید! چیزی نمی توان گفت؛ شاید یک شبه ورق بر گردد  و دادگاهی بر نجفی  چنان حکمی صادر کند که تا کنون به هیچ  یک از شهرواندان این سرزمین صادر نشده باشد، برای آن که تا کنون هیچ یک از شهر واندان کشور نه چنین کرده اند و نه چنین گفته اند!  تاریخ از این شوخی ها زیاد داشته است. شاید هم هیچ رویدادی در راه نباشد و او همچنان تا پایان بر کرسی بماند. اگر چنین هم که شود سخنان او در درازی تاریخ نه تنها بر جبین جمهوریت جناب کرزی ؛ بلکه بر جبین این سرزمین سر بلند و بر جبین خود نجفی چنات داغی بر جای خواهد ماند. تاریخ به یاد خواهد داشت که نجفی کسی بود که در بزرگترین پروسهء ملی افغانستان امانت را به یک سو گذاشت و نخستین تجربه های دموکراسی را  آن گونه که خود ادعا کرده است با تقلب آمیخت و امر مشروعی را به یک امر نا مشروع بدل ساخت.

تاریخ حافظهء شگرفی داد،  تاریخ فراموشی را نمی شناسد. نسل ها پشت نسل ها خواهند آمد، بهاران پشت بهاران و زمستان ها پشت زمستان ها، ماه همچنان در آسمان از غره به سلخ و از سلخ به غره خواهد آمد، هزاران هزار بامداد  گردونهء خورشید بر آسمان خواهد چرخید. رییسان جمهور یکی بعد دیگری به قصر راه خواهند یافت. تقلب جایش را به امانتداری خواهد داد و اعتماد با اعتبار ترین سکهء بازار خواهد بود؛ ولی با این همه کودکان در درس های  تاریخ خواهند خواند که روزی و روزگاری در افغانستان مردی بود سحرآور که با یک اشارهء دست می توانست رییس جمهور تعین کند و کودکان با شرمساری به حافظه خواهند سپرد که آن مرد را نام  نجفی بود  که  نه هراسی از خشم مردم  داشت و نه هم ترسی از عقوبت  تاریخ.  چنین بود که در نخستین بامداد دموکراسی ،  رای و ارادهء مردم  زیر پاکرد و به گفتهء خودش حامد کرزی را  رییس جمهور ساخت...  چنین است که دموکراسی افغانستان را دموکراسی داغدار می گویند!

 

منبع: خراسان زمین

علی عبدالله

۱۳٩۱/٢/۱۸
 

پاسخ های فرید مزدک با تاریخ، چگونه رژیم داکتر نجیب الله سقوط کرد؟

در سایت دیدگاه بخوانید

http://didgah.de

علی عبدالله

۱۳٩۱/٢/۱٦
مزدک:حزب دموکراتیک خلق افغانستان، دموکراتیک نبود

مزدک:حزب دموکراتیک خلق افغانستان، دموکراتیک نبود

 

من کاملا متأسف و شرمنده هستم که در آن جریان ها دست داشتم یا
شرکت داشتم

سی و چهار سال پیش حزب دموکراتیک خلق افغانستان قدرت سیاسی را در
این کشور با کودتای خونینی به دست گرفت و بیست سال پیش مجاهدین با فروپاشی رژیم
کمونیستی، وارد کابل شدند و حکومت اسلامی اعلام کردند.

این دو رویداد، افغانستان را متحول کرد و تلخیها و شیرنیها و هچنین دردها و زخم
های ناشی از این دو تحول هنوز قابل لمس است و سالها ادامه خواهد داشت.

فرید مزدک، عضو سابق هیات رهبری حزب وطن ( سابق حزب دموکراتیک خلق افغانستان) در
یک مصاحبه اختصاصی بیست سال پس از سقوط حاکمیت این حزب می گوید، از پیامد عمکردهای
حزبی که عضو آن بود، متاسف است.

به گفته او این حزب از بدو تاسیس تا آخرین زورهای حیاتش، دچار مشکلات و اختلافات
درون حزبی بود و در سالهای حاکمیت هرگز جنگ مجال نداد تا برنامه های دموکراتیک در
عمل پیاده شوند.

فرید مزدک حدود بیست سال اخیر را در غرب زندگی کرده است. افکار سیاسی چپ‌گرایانه
اش حالا متحول شده، گذشته و آینده را از منظر دیگری می بیند. آصف معروف به بهانه
بیستمین سال سقوط حزب دموکراتیک خلق، با فرید مزدک مصاحبه کرده و ابتدا از او
پرسیده است که چه چیزی او را به سوی این حزب کشاند.

سالهای هفتاد دو و هفتاد و سه متعلم صنف نه و صنف ده مکتب بودم در لیسه
(دبیرستان) نادریه. در آن سالها به خصوص در شهر های افغانستان به ویژه شهر کابل در
دانشگاه ها و مکتب ها زیاد اعتراض ها و تظاهرات می شد و بخش زیادی از نسل جوان را
به طرف خود می کشاند. من هم به همانسو کشانیده شدم. چرا؟ دلیلش بیشتر عقلانی و فکری
نبود. من خط مش و برنامه های سازمان ها و جریان هایی را که در آن زمان وجود داشتند،
مورد ارزیابی و مطالعه قرار نداده بودم.

من در خانواده زندگی می کردم که در آن، تعدادی از بزرگان سیاسی فکر می کردند و
به این حرکت ها علاقمند بودند. آنها در عین حال سرمشق و الگو برای جوانتر های
خانواده ما هم بودند. در حقیقت من با این چیزها و در همان فضا علاقمند شدم به این
حرکت ها و پیوستم به جناح پرچم حزب دموکراتیک خلق افغانستان.

در آن زمان البته یک مقدار چپ گرایی مٌد روز هم بود در بسیاری کشورهای
جهان این هم یک انگیزه بود برای شما و جوانان هم نسل شما؟

چرا که نه؟ البته در آن زمان در کاربرد اصطلاحات چپ و راست زیاد دقت صورت نمی
گرفت؛ بخصوص توسط نسل من. اما یک چیز که زیاد مورد توجه بود این بود که باید عدالت
وجود داشته باشد، فقر نباشد، همه به صورت همسان از امکانات و نعمات موجود در جامعه
بهره داشته باشند و همین ها بود پایه ها و اساسات اساسی یک جریان چپ که من بعد ها
متوجه شدم و فهمیدم.

خب شما تجربه حضور و زندگی در غرب را داشتید آیا در اعتقاداتان نسبت به
همین مکتب های سیاسی حالا تغییری آمده؟

در حقیقت دگرگونی هایی در ذهن من بعد از سال ۸۵ _ ۸۶ در کشور رخ داده بود. در
سالهای مهاجرت در غرب، یک مقدار دقت بیشتر صورت گرفت، من متوجه شدم آن دگرگونی ها
درست و صحیح بودند. من یک مقدار در آزمون تجربه سیاسی غربی ها آن سالهای خود را
درست یافتم و کمی ژرفتر در این خط پیش رفتم و حالا دارای همان اندیشه ها هستم با
اعتقاد و باور بیشتر.

همان اندیشه ها منظورم اندیشه های دموکراتیک است، اندیشه های آزادایخواهانه است،
اندیشه های عدالت طلبانه است، اندیشه های مبارزه برای یک زندگی و جامعه باز و آزاد
که در آن انسان از تمام آزادی های فردی برخوردار باشد؛ چیزی را که ما در نظام های
ساخته شده فکری قبلی خود نداشتیم.

حزبی که شما متعلق به آن بودید، حاکمیت را بدست گرفت، شما هم به تدریج
از سازمان جوانان تا سطوح بالای حزب، پله های ترقی در حزب را پیمودید، تلاشهایی
برای تحقق اهداف خود کردید ولی سرانجام به شکست انجامید. چرا؟ روش نادرست بود؟
خارجی ها دخالت کردند؟ مخالفان شما قوی بودند؟

همه اینها. ولی مهمتر از همه اینها این بود که حزب دموکراتیک خلق افغانستان، یک
حزب بومی نبود. یک حزب ساخته شده بر اساس نظریه ها و استراتیژی های کلانتر منطقه ای
و جهانی بود و یک حزب غیر مستقل بود.

حزب اتکا داشت به نیروی وسیعی از انسان های پاک نیت، وطن دوست و مصمم برای ترقی
و پیشرفت جامعه افغانستان، اما درمجموع من می خواهم تأکید کنم که به لحاظ ذهنی،
اهداف، اندیشه و دیدگاه، یک حزب بومی نبود.

آرمان هایش شاید ولی اندیشه هایش نشات نمی کرد از حقیقت زندگی و جامعه
افغانستان، بلکه بیشتر نشأت می کرد از الگوها و مدل هایی که توسط جریان های
لنینیستی آن زمان از جانب اتحاد شوروی به کشورهای مثل افغانستان تحمیل می شد.

به این اساس اندیشه ها و آرمان هایی که ما به آن باور داشتیم که ما را می برد به
طرف یک جامعه آزاد و مرفع و پیشرفته، از لحاظ اقتصادی و اجتماعی و سیاسی این آرمان
ها در حقیقت نقش بر آب شدند.

تعداد زیادی از جوانان بخاطر همین مدل ها و همین آرمان ها قربانی شدند و
خون ریختند، شما به عنوان عضو سابق رهبری حزب اظهار ندامت می کنید؟

بله من کاملا متأسف و شرمنده هستم که در آن جریان ها دست داشتم یا شرکت داشتم.
جریان های سیاسی و اجتماعی آن سالها منتج به حوادثی شد که شما از آن نام بردید.

اما فراموش نکنیم که بدبختانه همه طرف‌های درگیر در داخل افغانستان مستقل
نبودند. از طرفین درگیر در مسائل داخلی افغانستان قدرت های کلان جهانی استفاده
ابزاری می کردند تا به اهداف خود در منطقه برسند و متأسفانه همین حالت تا امروز هم
ادامه دارد.

چه می شد کرد که مرام و هدفی که برای دموکراتیزه کردن جامعه وجود داشت،
تحقق پیدا می کرد؟

شاید بسیار آرمانی و خیال پردازانه باشد چیزی که من می گویم، ولی افغانستان یک
شانس طلایی داشت اگر دهه دموکراسی بصورت مثبت ادامه می یافت. اگر شاه (ظاهرشاه)
جرأت می کرد قانون احزاب را پاس می کرد، اگر پسر عموی شاه، ( داود خان) از سماجت
خود پایین می آمد و وقتی که او طرفدار جمهور و رأی و آزادی مردم بود واقعا می رفت
به طرف رعایت دموکراسی در جامعه و در جهت ادامه دهه دموکراسی کار می کرد.

من فکر می کنم در آن صورت ما امروز در افغانستان یکی از بهترین نمونه های یک
دولت پادشاهی_ پارلمانی با پیشرفت اقتصادی بسیار خوب می توانستیم داشته باشیم. اما
نشد. بنابر دلایل متعدد.

در آن سالها فاجعه ای در افغانستان اتفاق افتاد، منظورم کودتای جمهوری خواهانه
محمد داوود بود. در حقیقت این (کودتای داوود خان) همه شرایط و زمینه ها را مساعد
ساخت برای وقوع مجموع فاجعه های که بعدا در افغانستان رخ داد و اوضاع و احوال کشور
ما را برد بطرف پیچیدگی و تراژیدی های بسیار بزرگی که مردم افغانستان تجربه
کردند.

مشخصا در رابطه با حزب دموکراتیک خلق افغانستان باید بگویم که ای کاش حزب
دموکراتیک خلق افغانستان به قدرت نمی رسید. بحیث یک نیروی سالم در اپوزیسیون رشد می
کرد اما اپوزیسیون یک دولتی که واقعا می توانست اپوزیسیون را تحمل کند. در حقیقت
حزب دموکراتیک خلق افغانستان با اشغال قدرت، مرگ تدریجی خود را آغاز کرد، با اشغال
قدرت لگد زد به تمام آن چیزی های که به مردم به مثابه آرمان خود وعده داده بود.

زمانی هم آمد که حزب هم نامش را تغییر داد و هم در واقع اهداف خود را
تغییرداد، سیاست مصالحه ملی را اعلام کرد ولی بیست سال پیش را اگر به یاد بیاوریم،
با تمام این سیاست ها باز هم سقوط کرد. بعضی ها فکر می کنند که ممکن بود اگر در
درون نیروی بیروی سیاسی، اختلاف بوجود نمی آمد و حزب از هم پاشیده نمی شد، دولت می
توانست مقاومت کند یا در واقع شکست به گونه دگری واقع شود نه به این گونه که
بالاخره حتی منجر به پایان مرگ تراژیک رهبر حزب و رئیس جمهور نجیب الله
شود؟

خوب تغییرات در حزب دموکراتیک خلق افغانستان زیر تأثیر تغییرات در شوروی
(پریسترویکا) بود . این تغییرات، تغییرات درستی بود. باید می آمد اما دیر آمد،
ناوقت آمد. ولی برای اینکه این تغییرات در درون حزب جا بیآفتد و واقعا یک حزب نو
بوجود بیآورد ما به زمان احتیاج داشتیم، به صلح و ثبات احتیاج داشتیم، به جلب حمایت
مردم احتیاج داشتیم که همه این ها را نداشتیم. به یک نیروی منسجم احتیاج داشتیم که
این نیرو واقعا از دل و جان برای اصلاحات در درون حزب می توانست کار کند و بر پایه
اعتقاد به اصلاحات در درون حزب باید کار کند.

من گفتم که حزب در هفت ثور سال پنجاه و هفت به قدرت رسید و در قدرت گم شد و در
سالهای که ما مصالحه را اعلام کردیم و خواستیم این حزب را از نو بسازیم هر قدر
کوشیدیم که حزب را از درون قدرت بیرون بکشیم موفق نشدیم. حزب گمشده (در قدرت) را ما
دوباره نتوانستیم که از درون قدرت بیرون بکشیم.

یعنی شما تصور می کنید که این پایان ناگزیر بود؟

چنین پایانی، تنها عاملش ضعف درون حزبی نیست، حزب در بحران زندگی می کرد، یک حزب
غیر دموکراتیک شده بود. در تمام احزاب عقاید مختلف وجود دارد، گرایش های مختلف وجود
دارد، ولی احزاب دموکراتیک بر گرایش های خود مجال زیستن می دهند، مجال تبارز می
دهند و از طریق گفتگو و تفاهم اختلافات خود را حل می کنند. اکثریت ها برنده می شوند
و هیچ وقت اقلیت ها سرکوب نمی شوند. حق رأی شان محفوظ می ماند، حق نظر شان حفظ می
شود. در حزب ما دموکراسی وجود نداشت، حزب ما یک حزب دموکراتیک نبود یک حزب اقتدار
گرا و وابسته بود و در آن اختلافات یک امر طبیعی بود.

وقتی می گوئید دموکراتیک نبود یعنی می خواهید بگوئید در اصل و در نهاد
غیر دموکراتیک بود، یا بعضی از رهبرانش دموکرات نبودند؟

حزب ما در اصل و در نهاد یک حزب لینینی بود. یک حزب لنینستی دموکراتیک که ما تا
حال ندیده ایم و تاریخ به یاد ندارد و دیگر اینکه اختلافات چیزی نبود که در یک روز
بوجود آمده باشد.

اختلافات، نابسامانی و توطئه گری چیزی بود که از نخستین کنگره مؤسسان حزب
دموکراتیک خلق افغانستان در این حزب راه یافته بود و قدم به قدم، ماه به ماه و سال
به سال پیش رفته بود تا وقتی که این حزب سقوط کرد.

بنا بر این، تنها رفع اختلافات راه نجات از آن حالتی که حزب دچارش بود، نبود.
مشکل کلان دگر این بود که ما واقعا در یک بحران بزرگ اقتصادی به سر می بردیم. جنگ
جریان داشت و هیچ فرصت نیافتیم که در شرایط صلح و آرام برای ساختن یک دولت آن هم با
اشتراک تمام مردم و گروه های سیاسی افغانستان کار کنیم.

گپ مهمتر از همه این بود که دولت افغانستان بدون حامی خارجی زیسته نمی توانست و
حالا هم نمی تواند. ما حامی خود یعنی شوروی را از دست دادیم و جای آنرا نتوانستیم
با حامی جدید پر کنیم.

اعتماد غرب به ویژه آمریکایی ها را نتوانستیم جلب کنیم. به همسایه های خود چراغ
های سبز داده نتوانستیم که نشان دهیم می توانیم معضلات خود را حل بکنیم و در عین
حال به گروه‌های مجاهدین، به بخش بزرگ مجاهدین بخصوص آنهای که در داخل بودند و زیر
تأثیر کشورهای همسایه ما نبودند، نتوانستیم این اعتماد را بدهیم که ما می توانیم
باهم کار کنیم.

بعضی ها معتقدند که وضعیت کنونی خیلی مشابه آن سالها است. چه درس هایی
می شود از آن سالهای آموخت؟

بله در استراتژی های کلان تغییری نیآمده، افغانستان همان موقعیت ژئوپولتیک را که
صد سال دو صد سال قبل داشت امروز هم دارد. علاقمندان به این موقعیت همان هایی هستند
که در گذشته بودند و فردا هم همین علاقمندان وجود خواهند داشتند. قدرت های کلان
دگری هم اضافه شده مثل چین و هند هر روز صاحب نیرو و قدرت بیشتری می شوند.

درسی را که امروزی ها می توانند از گذشته های پیش از حزب دموکراتیک خلق بگیرند،
یک چیز است و آن اینکه همیشه منافع خود را با منافع همسایه های خود وفق دهند.
مشکلات و دشواری های خود را در رابطه با همسایه های خود با رعایت و احترام به منافع
متقابل، حل کنند. منافع ملی خود را به منفعت های دیگران رجحان دهند، اما با قدرت
های جهانی هم باشند و طوری عمل کنند که از امکانات آن قدرت ها برای آبادانی کشور
خود استفاده مؤثر و لازم را بعمل بیآورند.

صد سال قبل مشروطه خواهان اصلاحات می خواستند، بعدا شما اصلاحات می
خواستید و دولت کنونی هم بر اصلاحات تاکید دارد، اما این روند اصلاح طلبی همیشه با
موانعی روبرو شده است. حالا نیز نگرانی هایی وجود دارد که دست آورد های سالهای اخیر
ممکن است قربانی مصلحت های سیاسی شود (مصالحه با طالبان) به نظر شما برای پایان جنگ
چقدر باید بها داد و از چه چیزهایی نباید گذشت؟

آرمان تغییر نکرده، مشروطه خواهان هم همین آرمان را داشتند که امروزی ها دارند،
مدرن گرایان امروزی جامعه افغانستان دارند. ترقی اقتصادی و اجتماعی، پیشرفت، مدرن
ساختن جامعه افغانستان و مردم افغانستان، تأمین عدالت اجتماعی، تساوی حقوق مردم در
تمام بخش ها، بناً این منطق درست است که آن آرمان دیروز و پریروز، امروز نیز هست و
فردا هم خواهد بود.

اما اینکه امروزی ها چه باید بکنند که باید راه حل مطلوبی برای حفظ آن دست
آوردها بیابند. دست آوردهایی که در طی ده سال گذشته با اشتراک وسیع جامعه جهانی در
افغانستان بدست آمده است برای آن کار کنند. باید گفت که حرف این است که ما جرأت
کنیم و به دموکراسی چنگ بیاندازیم.

امروز به دموکراسی در افغانستان، بنابر دلایل متعدد بخش های مختلف جامعه سیاسی
افغانستان به نظر های گوناگون می بینند، دیدگاه های مختلف دارند. عده ای توأم با شک
به آن می نگرند. عده ای فکر می کنند که جامعه افغانستان جامعه ی عمیقا سنتی و
قبیلوی است و دموکراسی در اینجا جایی ندارد. ( این عده معتقدند ) که ما باید دوباره
رجوع کنیم به نهاد های قبیلوی در جامعه و از آن طریق جامعه را در مدل مثلاً کشورهای
شیخ نشین عربی رشد دهیم.

به نظر من این یک عقب گرد بسیار بد است یک عقب گردی است که برای افغانستان
بدبختی های بیشتری به ارمغان خواهد آورد. به نظر من آنهایی که طرفدار دموکراسی و
آزادی و پیشرفت و رشد و استقلال در افغانستان هستند، باید با شجاعت با همدیگر نزدیک
شوند. صرفنظر از تفاوت های گذشته خود.

اینها امکانات مؤثر و بزرگ جهانی را از دست ندهند، حفظ کنند و از آن بهره
بگیرند. ما زیر نام استقلال، استقلال، استقلال نمی توانیم کشور را ببریم بطرف عدم
استقلال و گرسنگی و فقر و بدبختی و عقب ماندگی.

شجاعت در حل مشکلات محلی خود داشته باشیم. افغانستان تا وقتی که نتواند معضلات
منطقه ای را با همسایه های خود حل کند و در مقیاس جهانی با همه قدرت های جهان رابطه
مناسب و درست را تأمین نکند، راه نجات دیگری ندارد.

منبع: بی بی سی

 

http://www.bbc.co.uk/persian/afghanistan/2012/05/120504_l09_sowr_farid_mazdak.shtml?print=1

علی عبدالله

۱۳٩۱/٢/۱۱
کودتای هفتم ثور و فاجعۀ هشتم ثور

 

 

کودتای هفتم ثور و فاجعۀ هشتم ثور

یکشنبه 29 آوریل 2012,  

توردیقل میمنگی



بعنوان مقدمه: هیچ انسان صاحب اندیشه، درهیچ حالتی محکوم بخطا نیست مگر اینکه، اندیشه وباورخودرادرراه دشمنی بادیگر اندیشه ها ودارندگان باورهای متفاوت قرارنداده ومرتکب جنایت اندیشوی برعلیه دیگرانسانها نشود. از دیدگاه من پیروان هیچ حزب واندیشۀ سیاسی را، بر اساس تمایلات حزبی وسیاسی ایشان نمیتوان، متهم به گمراهی ویا خیانت نمود، مگر اینکه عملاً مرتکب کاری شوند که بمنافع مردم ومیهن منافات داشته وزمینه ساز خیانت وجنایت شود. هیچ انسانی هم عضویت یک حزب سیاسی را با هدف ضربه زدن بمنافع دیگر انسانها متقبل نمیشود، مگرفاشیست ها وعظمت طلبان که، راه سیاسی ایشان دایما منطبق با اهداف وخواسته های غیر انسانی ایشان تعین وانتخاب میگردد. پس همه ای آن کسانیکه قبل از کودتای ثور عضویت احزاب مختلف سیاسی، منجمله حزب دموکراتیک خلق افغانستان را دارا بودند، حساب های جدا از آدمکشان دورۀ حاکمیت چهارده سالۀ مجریان کودتای ثوررا داشته ، وچه بسا که اکثریت مطلق آن انسانهای پاک نخستین قربانیان فاجعۀ هفتم ثور بودند. هدف این نوشته به هیچ وجهی متوجه همه اعضای حزب دموکراتیک خلق ویا آن مجاهدین راه حقی نیست که همه هستی خویش را فدای راه وآرمانهای انسانی واسلامی خویش نموده، ودر پیشگاه تاریخ بجز از فداکاری وصداقت هیچ ارمغانی باخود نداشته وپایبند اصول وموازین اعتقادی خویشتن بوده اند ویا میباشند. درود های بی پایان من نثار تمامی انسانهای پاک باد، با هر عقیده وباوری که زیستند ویا زندگی مینمایند. حساب جنایتکاران در تاریخ همیشه جدا از حساب پاکان است، ولی باید است تشخیص داد، ودرین راه صادق بود. اشکی برمزارشهدای گمنام هفت ثوروهشت ثورونفرین ابدی برهمۀ آدمکشان ازهرقماشی که باشند تقدیم به همۀ آن شهدای مظلوم هفت ثور وهشت ثور که، مردم ماهنوزهم خاطرات ایشان را درسینه دارند وقاب های تصاویرآرزومند، دیپلوم های فراغت، ترخیص های دورۀ خدمت عسکری، عکسهای یادگاری دورۀ تحصیل، تصاویرمحافل خوشی، جشن های عروسی وغیرۀ هزاران تن ازایشان هنوزهم زیب دیوار، خانه های فرزندان بزرگ شده در بی پدری ودربدری، مادران داغدیده وپدران سوخته جگری هست که، تا امروزهم درانتظارآمدن پدر، برادر، شوهرو فرزند خویش اند، وهیچ نمیدانند که، آن قربانیان بیگناه چرا وبکدامین گناه محکوم به چنین مرگ های وحشتناکی ساخته اند که حتی گوری ونشانی هم ازایشان پیدا نیست! وتقدیم به همزنجیران مظلومم درزندان پلچرخی که، خود شاهد بکشتار گاه رفتن صدها تن ازایشان با عالمی ازآرزوهای شریفانه وانسانی درقلب وزبان ایشان بودم وچهره های نجیب وبا وقارتک تک ایشان را شب وروز، درخواب وبیداری درروح وروان خویش احساس، وصدا های لرزان وصمیمانۀ ایشان را بگوش خود میشنوم که، با اطمینان تکرار میکنند که، ما خائین نیستیم وخائین کسانی اند که مارا به چنین روزی گرفتار، وخود هم نمیدانند که بکجا رهسپار میباشند! تقدیم به شهید محمد طاهر بدخشی ، فرزند نامرادش بایقرای جوان، ویاران پاک بازش چون شهید مولانا بحرالدین باعث، شهید رحمانقل، شهیدعبدالله حفیظ، شهید استادمحمد صابرخوست وفرنگی، شهید تورن خداداد، شهید رسول قل جرآت، شهید انجنیرحسن، شهید ظابط خالق میمنگی، شهید جلال، شهید رحیم جان پیلوت، شهید دگروال سید مبین، شهید نعمت الله پیلوت، شهید تورن ظفر، شهید استاد محمد بخش فلک، شهید خیرمحمد لیان، شهید متین شهر بزرگی، شهید قربان، شهید ربانی، شهید حکیم، شهید غفور جرمی، شهید تورن نواب اندرابی، استاد بزرگوارم شهید محمد اسمعیل مبلغ، شهید محمد نادربای خوست وفرنگی، شهید استاد عبدالاحمد خوست وفرنگی، شهید مولانا خال محمد، شهید فرید، شهید صالح محمد آهی، برادرکوچکم شهید قدرت الله وهزاران تن دیگر که هیچ گناهی بجزازآگاه بودن بدرد ورنج مردم، وتعهد مبارزه تا محو کامل همه انواع بیدادگری ها دراذهان وقلوب خویش نداشتند، ولی خفاشان خون آشام، نامردانه خون های پاک ایشان را جاری ودرگورهای نامرادی وگمنامی مدفون ساختند، بیخبر ازاینکه، این پاکبازان راه عدالت با مرگ مظلومانۀ خویش هم، حماسه آفرینان جاویدانۀ میشوند، که خون شان رگه های نفرت به آدمکشان را درتاریخ آبیاری ومانع از فراموشی جنایات آدمکشان درهمه دوره های تاریخ میشود.

کودتای هفتم ثوریاصاعقۀ نابودی ارزشهاونهضت تحول طلبی افغانستان اگرنیمۀ اول قرن بیستم تاریخ رادرافغانستان، منحیث یک دورۀ پیدایش وعروج اندیشه ها وارزشهای ترقی خواهانه وتحول پسندانه، با الهام ازاوضاع جهان ومنطقه که، منجر به پیدایش احزاب وجریانات مختلف سیاسی با اهداف وبرنامه های مختلف دگر گون سازی جامعه از حالت رکود واستبداد زدگی قبیلوی، با عقب افتادگی زجر دهندۀ حاکم درکلیه عرصه های اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی ومناسبات انسانی، منجمله روابط باهمی اقوام وملیت های ساکن این کشورپذیرا شویم، مسلماً وقوع کودتای هفتم ثوردر نیمۀ دوم این قرن، یک آغاز فاجعه باریست درجهت قلع وقمع آن پدیدۀ تحول طلبی با آرمانهای بزرگ نجات مردم ومیهن، باحربۀ تروریستی انقلاب وضد انقلاب ویاهم دیکتاتوری پرولتاریا، که منجربه نابود سازی یک نسل کامل، ازآگاه ترین، دانشمند ترین، صدیق ترین وفدا کارترین انسانهای متعهد میهن ما صرفاً به جرم داشتن افکارواندیشه های متمایزبا کودتاچیان گردیده، وهزاران انسان بیگناه، متفکر، دانشمند وتحول پسند را، به همین جرم سربه نیست، وعرصۀ میهن را از وجود ایشان خالی ساخت. فاجعۀ که عمق وپهنای آن دور از تصور، وتاهمین امروزی که ما درآن بسر می بریم، پیآمدهای آن بگونه های متفاوت ولی از همان مبدآ ادامه داشته واز مردم ما باج خون میگیرد که، بگونه های متفاوتی خلق راشکنجه وبهترین فرزندان این خاک را بدیار نیستی می فرستد، که گناه بازهم همان دگراندیشی وهم فکر نبودن با مجریان سیاسی ونظامی حاکم درین کشور است. هرچندی که آدمکشی تا سر حدبرادرکشی ها وپدرکشیها، یک رسم دیرینه وبرجا مانده از مناسبات حاکم در گذشته های این سرزمین بوده، وکمتر زمامداری را در تاریخ این کشور میتوان پیدا کرد که بدون کشتن برادرویاپدر براریکۀ قدرت قرار گرفته باشد، ولی کشتار هدفمند وآیدآلوژیکی شده، با خواست خالی سازی عرصۀ کشوراز وجود انسانهای متفکر وصاحب اندیشۀ دگراندیش، با هدف استقرار وبقای حاکمیت یک حزب سیاسی که، تا همین دیروز اعضای آن حزب هم، ازجملۀ منتقدین ومبارزین ضد بیدادگری واستبداد حاکم بر کشور بودند، سخت اعجاب انگیز وعبرت آور است که، باید است علت آنرا که همان گرایشات ناقص آیدآلوژیکی با ماهییت دنباله روانه میباشد، تشخیص ونابود ساخت. هرچندی که سی وچهار سال تمام از وقوع کودتای خونین وبدحاصل ثور 1357 خورشیدی میگذرد، وحاکمیت چهارده سالۀ طراحان ومجریان آنهم، باهمه رسوایی ها ونتایج شومی که برای مردم افغانستان به ارمغان آورد، اکنون بخشی ازتاریخ سیاه این سرزمین است. ولی جراحاتی که بر پیکر بیمارجامعۀافغانستان ازتآثیرات مرگ آورآن حادثۀ شوم بجا مانده، التیام نا پذیر، وتا هنوزهم هرآن جنایتی که درهرگوشۀ این خاک بوقوع می پیوندد، پیآمد ومیوۀ همان مزرعۀ شوم آدمکشی، وقدرت طلبی دنباله روانه از طریق کودتا وخونریزی است که، بلا وقفه جریان داشته و با گذشت هرروزی برابعاد آن فزونی بعمل میآید. زخم های خون چکانی که، با شعارهای دروغین عدالت، مساوات وبرادری تا عمق روح وروان مردم، وبرتمامیت هستی هرخانواده وانسانهای باشندۀ افغانستان، بصورت بلا استثنی وارد، وحتی مجریان کودتا وسردمداران مقطعی حاکمیت کودتایی راهم در امان نگذاشته است، راه علاج را برخود پذیرا نیست. آنهم با این انکشافات سرطانی ویروس های پدید آمده از کاروزار کودتا ونیروهای مخالف آن درپاکستان وایران که، بیگانه پرستی، ومشروعیت بخشیدن به آدمکشی درجهت نیل به اهداف وآرمانهای سیاسی وآیدآلوژیکی وغصب قدرت سیاسی ازهرطریق ممکن رابه یک روش وعقیدۀ غالب مبدل، وپدیده های شوم هشتم ثور ،ظهورطالبان، با مرحلۀ نوین بازی ها که کشورمارا تسلیم، بدترین غارتگران داخلی وخارجی نموده است، از نتایج ملموس آن بشمار میرود. علاج این بیماری واگیر سخت پیچیده وتایک حدی هم ناممکن به نظر میرسد، مگراینکه مابتوانیم شعور وآگاهی جمعی مردم خودرا با یک کارهمآهنگ فکری درین رابطه متغییر، وهمۀ آنانیکه دچار مرض آیدآلوژی زدگی ودنباله روی اجانب بوده اند، بشمول بازماندگان نسل کودتای ثور، با یک شهامت واحساس مسئولیت اشتباهات جبران ناپذیرآن حادثۀ شوم را پذیرا، واز دو دسته چسبیدن بر لاشه های متعفن احزاب متلاشی شدۀ خود، نقادانه وبا یک وجدان آراسته دست برداشته، احزاب وجریانات سیاسی چپ وراستی هم که، در آن دوره بشکلی از اشکال ازعملکرد های حاکمیت کودتای ثوروحامیان بین المللی ایشان، یکجا با مجموع خلق نجیب افغانستان ومنحیث بخشی ازمردم اینکشور متضرر گردیده اند، تاریخ را با یک روحیۀ گذشت وسازندگی مرور ، وراهی را برای همسو شدن با کاروان اندیشوی زمان ، برای نجات از مرض مزمن حزب پرستی وآیدآلوژی زدگی جستجو، وداروی نجات بخش فکری راکه زمان، وواقعییت های امروزی کشور ما وجهان در اختیار ایشان میگذارد، بدورازدرغلیطیدن های مجدد درلجنزار های دنباله روی وقبله سازی های آیدآلوژیکی متقبل شوند. آن عده ازمجریان کودتا وبلند گویان کاخ کرملین درافغانستان که، تا همین اکنون درقید حیات اند وتوانسته اند از بازی های « بکش دشمن انقلاب است» رفقای حزبی خود جان سالم بدر ببرند، در صورت داشتن کوچکترین احساس هموطنی وغم شریکی با مردم افغانستان، باید است مسئولانه واقعییت های سیاه آن دوران راکه منجر به ازبین رفتن هزاران انسان بیگناه بجرم تعلق داشتن به احزاب وجریات سیاسی دیگروجناح های مختلف خودحزب دموکراتیک خلق افغانستان، گردیده، ودر نهایت هم زمینه ساز ظهورنیروهای بنیادگرا، ومداخلات کشور های بیگانه، با انگیزۀ مبارزه برعلیه اشغالگران روسی ومظالم دولت کودتا در صحنۀ سیاسی کشورشد، صادقانه تعریف ونگذارند که، درین مرحلۀ تاریخ، مردم مظلوم افغانستان یکباردیگرراه نجات خودرا مفقود وبه دنباله رو حوادث شوم بنابه خواست اجانب وایادی ایشان در کشور مبدل شوند. آن روزگاران تلخ واندوهباررا، زنده ماندگان نسلی که درآن بسر می بردندخوب هم بخاطر دارند، ومیدانند که استبداد ومطلق العنانی قبیله سالاران محمد زایی با جمعی ازدلالان لایه های بالایی جامعه ،چگونه مردم را بستوه آورده بود، وهرفرد آگاه ونیمه آگاه کشوربا دیدن اوضاع اسفبارزندگی مردم، تداوم مناسبات نا عادلانۀ اجتماعی رادربند مناسبات ارباب رعیتی، سلطۀ استخوان سوزفقر، جهل، خرافات، تبعیض، تعصب، عقب افتادگی وغیره، بخودی خود، درموقعیت تحول طلبی ودگرگون خواهی، درسطوح مختلف وبه اشکال مختلفی قرارگرفته، وشکست دیواره های سیاه این زندان، یگانه خواست وآرزوی ایشان بود. جامعه درمجموع آبستن یک تحول، ومردم درمجموع خواهان تحولی بودندکه، رکود بمیراث رسیده از دوسدۀ حاکمیتهای قبیلوی را درهم شکند، وفضای زندگی انسانی را همانند دیگر انسانهای روی زمین، برای مردم این جغرافیای اسیرهم مساعد گرداند. شنیدن شعارهای خانه، لباس ونان برای همه، نابودی ظلم بیعدالتی، فقر وجهالت! تآمین آزادی، برادری وبرابری، ترقی ورفاه چقدربرای مردم آرزومند ودربند کشور ما خوشآیند وامید بخش بود. همه بی صبرانه آرزوی تحقق آنرا داشتند. ولی کودتای هفتم ثور همۀ آن آرزوهای مقدس مردم را با خاک یکسان ساخت، واز همان نخستین لحظات شکل گیری کودتا، مردم باچشم سر شاهد آن بودند که، کشتار کارمندان ملکی ونظامی کشور، بدون در نظر داشت هیچ جرم وجنایتی چگونه آغاز یافت، وتا چشم بر هم زدن در حدود سه هزارانسان بجرم کارمندبودن، ویا داشتن اعتقادات مذهبی وداشتن مخالفت فکری با گردانندگان کودتا سر به نیست ودر گورهای دسته جمعی مدفون گردیدند که فریاد های مظلومیت ایشان تا روز رستاخیزاندر طنین خواهد بود. سی وچهارسال از سرنگونی حکومت سردار محمد داود وقتل عام بدون محاکمۀ جمیع اعضای خانوادۀ او میگذرد، وخونی که، درآن روز سیاه با فیراولین مرمی، از لولۀ کلاشینکوف جلاد تازه کاری بنام تورن امام الدین برسینه های زن ومرد اسیر درآن اطاق قصر ریاست جمهوری فوران زد، تا همین امروزهم توقف نمیکند، وبه دریای غیر قابل مهاری مبدل شده است که حتی آغاز گران آن کشتارهای وحشیانه هم، از آسیب آن در امان نمانده، عدۀ کثیری از ایشان، همانگونه که کشته بودند خود نیز کشته شدند، وآن عدۀ هم که زنده اند، خود نیز نمیدانند که چرا وچگونه زنده اند. آنانی هم که از ایشان زنده است، با وحشت تمام راه فرار اختیار نموده واکنون دریکی ازکشور های اروپایی وامریکایی امرارحیات دارند، وشاید هم فراموش کرده باشند که آنان آغاز گرچه فاجعۀ عظیمی در سرزمین افغانستان میباشند! کودتای هفتم ثورصاعقۀ بوددرفضای سیاسی واجتماعی افغانستان که روند طبیعی وتکامل یابندۀ نهضت فکری وجریان تحول طلبی را از ریشه نابود وبا بکار بستن فورمول های صادر شده ازکرملین، نطفه های نوزای افکارمترقی را به بیراهۀ بر گشت ناپذیری سوق نمود. چهارده سال تمام کشتار ها ادامه داشت ومرگ از زمین وهوا میبارید! شعله ای، ستمی، اخوانی، وغیره نام ها، بیانگرجرم های از قبل تثبیت شدۀ بود که متهمین آن هیچ راه نجاتی بخود نداشتند ومرگ کمترین سزای ایشان که! حتی شامل حال خانواده های ایشان هم میگردید. فاجعۀ هشتم ثور یا آغاز استحالۀ مفاهیم وارزشهای اعتقادی فاجعۀ هشتم ثورآغاز گرمجدد یک دور دیگر تجربه های حاکمیت های آیدآلوژیکی از نوع راست وانتر ناسیونالیسم اسلامی آن میباشدکه، زمینۀ قوام وقدرت آنرا بازهم کودتای ثور فراهم ساخته بود. فاجعۀ هشتم ثوراوج شکل گیری یک توطئۀ نوین استعماری توسط دشمنان داخلی وخارجی مردم ما، با استفاده ازنفوذ عناصر وابسته بدانها در صفوف نیروهای مقاومت وجهاد مردم افغانستان بودکه، هدف اساسی آنرابرهم زدن بنیاد های دینی واعتقادی مردم، نابود سازی ریشوی نهضت های مترقی وتحول پسند جامعه، ازبین بردن امکانات اعادۀ نظم وقانون، ایجاد فضای رعب ووحشت، محیا سازی زمینه های فرار کدر های ملی، امحای کلی زیر بنا های اقتصادی وفرهنگی کشور،ازطریق راه اندازی جنگ های تنظیمی وبجان هم انداختن احزاب وجریانات اسلامگرای وابسته به اجانب تشکیل میداد. حوادث مرتبط با هشتم ثور1371 خورشیدی که حاصل بلاتردید فاجعۀ هفتم ثور 1357 است، جهاد ومقاومت برحق مردم افغانستان را حلق آویز ونتایج پیروزمندانۀ قیام خلق های محروم ازبیک، تورکمن، هزاره وتاجیک را که ، برای اولین بارمنتج به سرنگونی عملی حاکمیت تک ملیتی، وپیدایش زمینه های ساختار یک حکومت ملی با قاعدۀ وسیع واشتراک متساوی الحقوق جمیع اقوام وملیت های افغانستان گردیده بود، ترورنمود. همانگونه که انترناسیونالیسم پرولتری درکشور ما به شمشیر نابودی مفاهیم مقدس آزادی، عدالت، مساوات، برادری، برابری وغیره مبدل شد، انترناسیونالیست های اسلامی کشورما هم، قرآن کتاب مقدس مسلمانان را با جمیع مفاهیم آسمانی نهفته درآن، از زبان تفنگ وکلاشینکوف قرائت، وکشوررا بگورستانی مبدل نمودند که، خانۀ هرباشندۀ آن، خودشکل گوری از مدفنگاه عزیزان وآرزو های انسانی ایشان را بخود گرفت، وزنده هاهم به مرده های متحرک وبیچاره از چاره اندیشی در برابر هیولاهای متهاجم جرم وجنایت، غارت وچپاول گردیدند. چطوری که بادین تپه های شهدا، کشتارگاه های پلچرخی،ویرانه های زندان دهمزنگ، بالاحصار، قصر صدارت، تهکاوی های شفاخانۀ چهارصد بستر، تهکاوی های پولیتخنیک، شکنجه گاه های ششدرک، ریاست ده امنیت دولتی، تپۀ شیرپور، پولیگونهای انداخت دانشگاه حربی وبالآخره در هرولایت وولسوالی، حتی قریه جات دفاترحزبی ونهاد های وابسته به حاکمیت کودتای ثور که، یاد وخاطرۀ کشتار های بیرحمانه وحیوانی هزاران انسان پاک وآرزومند سعادت وبهروزی مردم مارا توسط مجریان کودتا در اذهان متداعی میسازد، هیچ انسان با وجدانی نمیتواند آن روزگاران را حامل پیام نیک وکودتای ثوررا با مجریان آن غیر مقصر در خونریزی ها وجنایات بی پایان درین کشور ارزیابی نماید. به همین گونه هم، هیچ انسان شرافتمندی نمیتواند با دیدن سیمای سوخته وویران شدۀ شهرکابل، ویاد آوری فجایع آن روزگاران که چگونه تفنگ سالاران با بستن لته های سبز برمیله های کلاشینکوف، شب وروز مصروف غارت، کشتار وچپاول همه داروندار مردم اینکشور وتعدی بجان، مال وناموس ایشان بودند، وهیچ چیزی در هیچ جایی ازآسیب تعرض ایشان در امان نبود، روزهشتم ثور را بجز ازروز خاکسپاری آرزوهای انسانی واعتقادات مقدس مردم ما تعریف نمایند. مروری بر واقعییت شکل گیری حوادث هشتم ثور روز هشتم ثور رارهبران تنظیم های جهادی درمجموع، واکثریت مطلق تحلیلگران وقایع افغانستان، طی دهه های اخیر قرن بیستم میلادی، بعنوان روز پیروزی مجاهدین وسرنگونی داکترنجیب الله بعنوان آخرین نمایندۀ حاکمیت کودتای ثور ورژیم دست نشاندۀ اتحاد شوروی سابق تحلیل وارزیابی نموده، وتلاش بدان دارند که این روز را بعنوان روز پیروزی وعروج مجاهدین در تاریخ افغانستان ثبت وقیدنمایند. این تلاش وباورآفرینی هارا درچند مورد ذیل قابل باز نگری وتوجه جدی میدانم تا بازهم، تاریخ سازی مجعول ودروغین در رابطه با وقایع این کشور جاگزین حقایق تاریخی نگردیده وازقربانی گردیدن حقایق، بر اساس مصلحت های سیاسی وفضای سیاسی در قید کنترول قدرتمندان جلوگیری بعمل آمده بتواند. الف- اولین نکتۀ قابل توجه جدی این است که، مجاهدین مستقر در پاکستان وایران بعداز چهارده سال تلاش های گسترده، با کسب حمایت های همه جانبۀ سیاسی، اقتصادی، نظامی وتبلیغاتی که از کشورهای میزبان ومجموع کشورهای غربی وعربی منجمله امریکا، انگلیس، فرانسه، آلمان، کانادا، چین، عربستان سعودی، امارات متحدۀ عرب، مصر وغیره ، بعمل آوردند، تا اواخر سال 1991 معادل با اواخرسال 1370خورشیدی به هیچ دستآورد بزرگ نظامی وسیاسی که، ایشان را قادربه گرفتن قدرت سیاسی درافغانستان سازد، نایل نگردیده اند. البته تداوم جنگ ومحاصرۀ اقتصادی افغانستان از جنوب، شرق وغرب کشور تا آن زمان، با چندین عملیات ناکام درجلال آباد وبعضی شهرهای بزرگ دیگر، با کودتای ناکام شهنواز تنی به نفع حزب اسلامی گلبدین حکمتیار، مسایل دیگری است که هیچ یکی از آنها نمیتواندبعنوان مارش پیروزمندانۀ مجاهدین برای فتح کابل تا سقوط کامل حکومت داکتر نجیب الله مورد مطالعه قرار گیرد، تا آنچه راکه نمایندگان مجاهدین پیروزی خوددرهشتم ثور قلمداد مینمایند، مورد تآیید قرار دهد. ب- سقوط حکومت داکتر نجیب الله در قدم اول محصول اشتباهات خود داکترنجیب الله دربرخورد های تعصب آمیزتصفیه گرانۀ اوبا نیرو های نظامی حامی دولت وحاکمیت او، ازبدنۀ اقوام وملیت های غیرپشتون کشوردر قدم اول، وتوطئه های داخلی در سطح رهبری حزب به پیش آهنگی هواداران ببرک کارمل ورهبری شخص محمود بریالی برادرکارمل، ازجانب دیگر بود که، زمینه های سقوط دولتش را فراهم، وبساط حاکمیت حزب دموکراتیک خلق یا حزب وطن راهم برچید. ج- سقوط حکومت داکتر نجیب الله هنوزهم بمعنی واقعی آن پیروزی مجاهدین را، درهیچ عرصۀ سیاسی ویا نظامی بازگو کرده نمیتواند، زیرا مجاهدین با سقوط حاکمیت داکتر نجیب الله نه موفق به تشکیل یک دولت سرتاسری در سطح کل کشور گردیدند ونه هم یک نیروی نظامی واحدی را که پاسدار حاکمیت ملی، تمامیت ارضی واستقلال کشور شده بتواند ایجاد نمودند، ونه هم کدام اقدامی در جهت ارائۀ کدام قانون مدونی که معرف نوع نظام وشیوۀ حکومتداری ایشان باشد، که اینها همه اولین شروط تشکیل یک دولت ملی در جهت حفظ وپاسداری از منافع آن بشمار میروند، که دردورۀ استیلای مجاهدین درکشور ما بچشم نمیخورد. اولجه وپاتکسالاری آن سیستم قابل دیدومطالعه درجریان اشغال کشورتوسط مجاهدین رشید است که، تقسیم منطقوی شهر ها ومناطق مهم دولتی را، با ازبین بردن نظم وقانون، امنیت وثبات، مسئولیت واداره، در کلیه عرصه های سیاسی، نظامی واقتصادی تبارز، وزمینه را وسیعاً به دربدری های توآم با ویرانی وقتل وقتال مردم افغانستان، یکجا با مهیا شدن زمینه های مستقیم مداخلات کشورهای بیگانه خصوصاً پاکستان، ایران وعربستان سعودی، وغیره مساعد ساخت . این امربیشتر از آنکه پیروزی بحساب آید یک شکست وآنهم یک شکست فوق العاده رسوا ودور از تصوری بحساب میرود که، منجر به از هم پاشیدن کامل شیرازه های سیاسی، اقتصادی وامنیتی کشور گردیده وتا هنوزهم ادامه دارد. پیروزی که در آن هیچ نمادی از یک دولت داری سالم، درهیچ شکل وفورم دولت سازی کلاسیک ویا مدرن آن بچشم نخورد، وآن جانب مدعی پیروزی، مودل دولتی را که میخواست ارائه دهد، وبر اساس آن حکومت نماید، بازگو نموده نتواند، وقانونی که بر مبنای آن یک حکومتداری سالم جاری گردد وجود نداشته باشد، حرج ومرج در کلیه عرصه های زندگی مردم مستولی، ونیرو های مدعی دولتداری خود به تاراجگران وایلغارچیان مبدل شوند، چگونه میتوان از پیروزی حرف زد وآنرا بحساب افتخارات تاریخی یک عقیده وایدآلوژی با احزاب وجریانات معتقد بدان محسوب نمود. در واقعییت امرهشتم ثورآن روز سیاهی است که، با استفادۀ سوء از باور های دینی واعتقادی مردم افغانستان، استقلال وتمامیت ارضی کشورازبین رفت، شیرازه های زندگی اجتماعی، اقتصادی وفرهنگی جامعه ازهم پاشید وآخرین نمونۀ یک دولت با تشکیلات منظم آن در افغانستان امحا گردید. آنهم بدون اینکه کدام نمونۀ مشخص دیگری ارائه گردیده باشد. ولی یک حقیقت عریانی که قیام بر علیه حاکمیت تک حزبی وتک ملیتی داکتر نجیب الله چگونه واز کجا آغاز یافت، با علل وانگیزه های آن، بشکل آگاهانه وعامدانه آن از متن بر رسی ها بدور انداخته میشود، تا بمرور زمان از خاطره ها زایل وبازهم یک حقیقت بزرگ ، قربانی مصلحت اندیشی وتفوق طلبی های سیاسی وآیدآلوژیکی بگونۀ سازمان یافتۀ آن قرار گیرد. اینکه جهاد ومقاومت مردم افغانستان برعلیه حاکمیت کودتایی هفتم ثور ونیروهای اشغالگر شوروی سابق بخشی از واقعیت های تابناک وفراموش ناشدنی تاریخ افغانستان است، هیچ جای شک وشبهۀ وجود ندارد. ولی این راهم نمیتوان فراموش کرد که، تاریخ افغانستان طی سده های واپسین خود آبستن بد ترین نوع بیعدالتی های ازنوع اپارتاید قومی ونژادی خود، باقرار داشتن سنتی یک وچند قبیلۀ معینی درحاکمیت دولتی، وچرخش دایمی نظام های سیاسی وحاکمیت کشوری به نفع بقا وتداوم آن حاکمیت بود که، فشار های فزایندۀ حاکمیت تک ملیتی بر گردۀ خلق های محکوم روز تا روز سنگین تر وتحمل ناپذیر تر میگردید. این امر منجر به آغاز آن قیام واژگون سازی گردید که، کاخ استبداد تک ملیتی رادروجود آخرین نمایندۀ حاکمیت کودتا ی ثوریعنی داکتر نجیب الله واطرافیان او که، یکباردیگر، با استفاده از پروژۀ صلح بینین سوان نمایندۀ سرمنشی ملل متحد، خواهان اعادۀ بیچون وچرای حاکمیت سرکوبگر قبیلوی، دریک اتحاد باهمی چپ وراست نیروهای قبایلی بودند، سرنگون وزمینه را برای داخل شدن آبرومندانۀ مجاهدین فراهم نمود. برهیچ کسی پوشیده نیست که، قیام شمال هندوکش که عمدتاً ا ز فرقۀ پنجاه وسه شبرغان تحت رهبری سترجنرال عبدالرشید دوستم، لوای پنجصد ویازدۀ میمنه تحت قوماندانی شهیدعبدالرسول پهلوان، وفرقۀ هشتاد پلخمری به رهبری الحاج سید منصور نادری، لوای سرحدی حیرتان به قوماندانی شهید جنرال عبدالمومن اندرابی، بعنوان طبیعی ترین واکنش، ضد برنامه های تصفیه جویانۀ قومی واتنیکی تیم داکتر نجیب الله که، نا عاقبت اندیشانه با گماشتن جنرال جمعه اسک رئیس تنظمیۀ زون شمال ورسول بیخدا قوماندان فرقۀ هژدۀ دهدادی، وتاج محمد رئیس امنیت بلخ از مدتها قبل آغاز یافته بود، بصورت خود جوش، وبا الهام از نیاز دفاع ازخود، با اشتراک تمامی نیرو های جهادی وغیر جهادی آن مناطق بصورت ناگهانی آغاز، وعلت اساسی سقوط حاکمیت نجیب رامهیاساخت که، بعداً بنابه دعوت رهبری قیام از تنظیم های جهادی، درسهم گیری به تشکیل یک دولت وحدت ملی، با تصورازبین بردن زمینه های جنگ چهارده ساله وایجاد یک حاکمیت ملی با اشتراک تمامی اقوام وملیت های افغانستان، دراوج پیروزی قیام منجر به یورش های وحشیانه وغنیمت گیران، تنظیم های جهادی گردید. در واقعییت امر سقوط دولت نجیب حاصل پیروزی یک قیام عدالتخواهانه وصلح طلبانۀ خلق های محکوم کشور بود که در اوج نیازمندی کشور بیک صلح وثبات واقعی، با مداخلۀ تنظیم های جهادی بیک جنگ فرسایشی دراز مدت مبدل وتا همین امروز هم ادامه دارد. اگرما سقوط حاکمیت داکتر نجیب الله رامحصول قیام های عدالتخواهانۀ شمال قبول نماییم، هشتم ثور 1371 آن روز سیاهی در تاریخ افغانستان است که، نتیجۀ آن قیام را که میتوانست منتج به ایجاد یک دولت فراگیر با اشتراک تمامی اقوام وملیت های ساکن افغانستان گردیده ومرحم گذار زخم های چرکین جنگ چهارده ساله وبیداد گری های حاکمیت کودتای ثور شود، باناشی گری ها واطاعت از قوماندۀ کشور های بیگانه خصوصاً پاکستان وایران به لجنزار جنگهای بی سرانجام امروزی فرو بردند که حاصل آن ویرانی تمام عیار تمامی داشته های مادی ومعنوی کشور ومرگ هزاران انسان بیگناه در زیر رگبار مسلسل ها ، انفجار بمب ها وپاکسازی های قومی ونژادی در مطابقت باپلان وپروژه های اجانب است.

 

علی عبدالله

۱۳٩۱/۱/۳
شادباش نوروزی: سلطان علی کشتمند

نوروز خجسته باد!

 

شادباش نوروزی:

سلطان علی کشتمند

فرارسیدن نوروز باستان و سال نو ۱۳۹۱ خورشیدی را به دوستان و هم میهنان و به همۀ آنانیکه بازگشت این فرخنده روز را گرامی میدارند، شادباش میگویم و شادی وشادمانی شخصی وخانوادگی برای آنان آرزو می نمایم.

سخن دربارۀ نوروز را مانند سال های پیشین به این آرزو آغاز مینمایم که این خجسته روز آغازگر امیدی وروزنه ای بسوی صلح و امنیت، تداوم مبارزه برای نوآوری ها ودگرگونی های تازه، آگاهی و رهایی، آزادگی و خوشبختی مردم باشد.

اگرچه یک تن از سخن پردازان اظهار میدارد که: سخن تازه از نوروز گفتن دشوار است. ولی همانگونه که نوروز تکرار میشود، میتوان دربارۀ آن به تکرار سخن گفت. منظور اینست که ازباستان زمان دراین باره گفته ونوشته اند وپژوهش های فراوانی پیرامون آن انجام گرفته است. درواقع، درادبیات زبان فارسی و برخی از زبان های دیگر که نوروز را گرامی میدارند، شاید در هیچ موردی به تنهایی به اندازۀ این سالگرد شکوهمند، سخنان زیبا و دلنشین گفته نشده باشد. با آسودگی میتوان گفت که درآینده نیز چنین خواهد شد. نکوداشت از نوروز باستان کاری تکراری نیست و اگر باشد، تکرار نکو، پذیرفتنی، خوش آیند و دلپسند است. ولی درواقع، گرامیداشت نوروز، نوآوری است چون آغازگر هرسال نو و فصل بهار است، بنابرآن نوید دهندۀ اندیشه ها، پدیده ها و رویدادهای نوین نیز هست.

نوروز برابربا اول حمل (درافغانستان) یا یکم فروردین ماه (درایران) که با ۲۰ یا ۲۱ ماه مارچ میلادی برابری دارد، برطبق بررسی دانشنامه یی، یکی ازکهن ترین و پرشورترین جشن های باستانی است که پیشینۀ بیش از سه هزار ساله دارد و ازسوی بیش از ۳۰۰ ملیون نفر دربخشی از جهان جشن گرفته میشود. جشن نوروز با آیین های آن افزون بر سه کشور افغانستان، ایران و تاجیکستان در شماری ازکشورهای دیگر نیز برگزار میشود. دراین باره در وکیپیدیای فارسی چنین آمده است: «جغرافیای نوروز با نام نوروز یا مشابه آن، سراسر خاور میانه، بالکان، قزاقستان، تاتارستان، درآسیای میانه چین غربی (ترکستان چین)، سودان، زنگبار، درآسیای کوچک، سراسر قفقاز تا استراخان و نیز امریکای شمالی، هندوستان، پاکستان، بنگله دیش، یونان، نیپال و تبت را شامل میشود. همچنان کشورهایی مانند مصر و چین جزو سرزمین هایی نیستند که درآنها نوروز جشن گرفته میشد، اما امروزه جشن های مشابه جشن نوروز دراین کشورها برگزار میشود».

جشن نوروز و شناخت و گرامیداشت از آن بگونۀ روز افزون ویژگی بین المللی و جهانی بدست میآورد. همانگونه که همه میدانند، نوروز در افغانستان و ایران براساس سالنمای خورشیدی آغاز سال نو است و جشن همگانی کلیه اقوام و ملیت های مسکون دراین کشورها با زبان ها و فرهنگ های متفاوت است. درتاجیکستان و برخی از کشورهای دیگر نیز نوروز تعطیل عمومی است. اگرچه درکشورهای آسیای میانه و قفقاز، سال میلادی رواج دارد، ولی نوروز را بعنوان آغاز فصل بهار جشن می گیرند. در برخی از کشورهای اروپایی از دیر زمانی باینسو ۲۱ مارچ برابر با نوروز را که برابری شب و روز نیز است، آغاز بهار می شناسند. پارلمان فدرال کانادا به تاریخ ۲۰ مارچ ۲۰۰۹ اولین روز بهار هرسال را بعنوان نوروز نامگذاری کرد.

سازمان علمی و فرهنگی سازمان ملل متحد (یونسکو) درسال ۲۰۱۰، نوروز (۲۱ مارچ – اول حمل) را بعنوان یک روز جهانی برسمیت شناخت و آنرا شامل سالنمای ویژۀ خود ساخت و بعنوان میراث جهانی به ثبت رساند.

سازمان ملل متحد به تاریخ ۲۴ فبروری ۲۰۱۰ طی قطعنامه ای نوروز را بعنوان یک روز بین المللی زیر نام نوروز و فرهنگ صلح درجهان، به رسمیت شناخت.

برپایۀ دانش اخترشناسی، درنخستین ساعت های نوروز، خورشید از صفحۀ استوایی زمین میگذرد و بسوی شمال به نقطۀ برج حمل – اول حمل میرسد و به عبارت روشن تر، سال تحویل میشود.

آیین های نوروزی گوناگون و خیلی زیاد اند. درکشورهای گوناگون، مردم با رسم ها و سنت های متفاوت و متنوع این جشن همگانی را برگزار می نمایند. درمیان این آیین ها: مراسم خانه تکانی، رسم برپایی آتش، سفره ها و غذاهای نوروزی، سمنک پزی، میوه ها و سبزی های نوروزی مانند -هفت میوه (درافغانستان) و هفت سین (درایران)، میله ها و گشت و گذارهای نوروزی، دید و بازدیدها، مسابقات ورزشی، نوروز خوانی و ده ها سرگرمی شادمانۀ دیگر.

نوروز درافغانستان پیشینه ای چندین هزار ساله دارد و با سرشت نکو، مردمی و سنتی آن از ویژگی های معینی برخوردار است. مردم، نوروز را بعنوان جشن همگانی درشهرها و روستاها، گرامی میدارند وباوجود سنگ اندازی ها، کارشکنی ها، مانع تراشی ها و تعصبات کور ازگذشته های دور تا نزدیک، باشور و هیجان از آن استقبال کرده اند و اکنون نیز، آیین ها، جشن ها و میله های آنرا چون گذشته ها برپا می نمایند.

نوروز پیام آور پاکی و پاکیزگی، صلح وآرامش، عطوفت و مهربانی، شاد زیستن و مهر ورزیدن، همکاری و همبستگی، بالندگی و پایندگی، بهروزی و پیروزی و انگیزه ای است برای گسترش مدنیت و فرهنگ.

نوروز، همساز با زندگی و سرشار از احساس و هیجان، یکی از استوارترین و زیباترین سنت ها، جشن شادی و شادمانی، جشن بهار و طبیعت است که آنرا گرامی میداریم.

نوروز پرفروغ و سال نو خورشیدی ۱۳۹۱ پیشاپیش مبارک!

 منبع: پژوهشنامه

علی عبدالله

۱۳٩۱/۱/۳
 

نوروز، جشن جهانی

 

 

پس از سال‌ها تلاش نوروزباوران سرانجام مجمع عمومی سازمان ملل متحد در آستانه‌ی پایان هزارمین سال سرایش شاهنامه، در نشست چهارم حوت (اسفندماه) ١٣٨٨ خورشیدی برابر با ۲۳ فوریه ۲۰۱۰ میلادی با تصویب قطعنامه‌ی با اتفاق آرا روز بیست و یکم مارس، روز نخست سال خورشیدی را به‌ عنوان "روز بین‌المللى نوروز" به‌ رسمیت شناخت و آن را در تقویم خود جای داد.  

نوروز (Nowruz)،در متن به تصویب رسیده در مجمع عمومی سازمان ملل متحد، جشنی با پیشنه‌ی بیش از ۳ هزار سال که امروزه بیش از ۳۰۰ میلیون نفر آن را جشن می‌گیرند، توصیف شده‌است. در این سند از نوروز به عنوان پیونددهنده‌‌‌‌ زندگی با طبیعت یاد شده و سازمان ملل متحد از اعضای خویش خواستار برنامه‌ریزی در راستای پاسداری از نوروز گردیده است.

پیش از این تصمیم، سازمان آموزشی، علمی و فرهنگی سازمان ملل متحد (یونسکو) جشن نوروز را در تاریخ هشتم میزان (مهرماه) ١٣٨٨ خورشیدی برابر با ٣۰ سپتامبر ٢٠٠۹ میلادی به‌ عنوان میراث معنوی جهانی، ثبت کرده بود.

ثبت جشن نوروز توسط سازمان ملل متحد در فهرست جشن‌های ماندگار جهانی، تأکید است بر ارزش‌های جهانی، انسانی و صلح‌آمیز این جشن. بزرگداشت نوروز در واقعیت بزرگداشتی است از تاریخ و ارزش‌های تمدن‌های درخشان بشری که در درازنای سده‌‌ها ارزش‌های انسانی را از نسلی به نسلی انتقال دادند.

امروز برخی از شهرهای اروپا، امریکا و کانادا نوروز را به‌ رسمیت شناخته و آنرا در چهارچوب برنامه‌های ویژه برگزار می‌کنند و شماری از رهبران کشورها و نهادها به مناسبت نوروز پیام‌های نوروزی می‌فرستند. امروز از برکت تکنولوژی پیشرفته، صدها ترانه و سرود، موزیک و فیلم، شعر و مقاله در اینترنت، یوتیوب و فیس بوک در رابطه به نوروز قابل دسترسی است، رسانه‌های جهانی برنامه‌های ویژه‌ی نوروزی پخش می‌کنند که این همه نیز به جهانی شدن نوروز مدد بیشتر می‌رساند وموجب تقویت بیشتر همگرایی ملت‌های منطقه می‌شود. 

جغرافیای نـوروز گسـترده‌ است و امروز شامل کشورهای زیادی می‌شود. نوروز در افغـانسـتان، ایـران، تـاجـیکسـتان، ازبکـسـتان، قیـرقـیزسـتان، قـزاقسـتان، ترکـمنسـتان، آذربـایـجان، مناطق کـردنشـین تـرکیه، عـراق و ســوریه، بخـش‌هـایی از پـاکسـتان و هنــدوستان ... بـه عـنوان جشـن آغاز بـهــار بـرگـزار می‌شـود. هم‌چنین مهــاجران و پناهـندگان ایـن سـرزمین‌هــا که از بـد حادثه کشـورشـان را ترک گـفته‌اند و در چهــار گوشـه‌ی جهــان پناه برده‌اند، نـوروز را گـهگـاه بـا برنامه‌‌هــا و بـزم‌هــای مـشـترک گـرامی می‌دارند و آن را فرصتی می‌دانـند برای هـم سـویی و بـازیافـتن یک‌دیگــر. 

آیـین نـوروزی در پهـنه‌ی وسـیع سـرزمـین‌هــای یاد‌شــده پیشنه‌ی دیرینه داشـته و ریـشـه در ژرفای روان و زنـدگـی مـردمـان ایـن خـطه دارد. الـبته آیـین نـوروزی در هر مرزوبوم بـا ویـژگـی‌هــا و بـاورهــای بومی آمیخته شــده اسـت که قطعاً رنگ و بوی ویژه‌ی بـه آن داده اسـت و مسـلمـا ایـن امر بـه غنا و زیبـایی نـوروز افزوده اســت.  

نـوروزبـاوران، در همه سـرزمـین‌هــای یاد‌شــده جشـن نـوروز را در همه پیچ و خم‌های تـاریـخ هرگز فراموش نکـردنـد، آنــرا در میان توفانی از رویداد‌ها پاسـداری کـردنـد و شـاداب‌تر بـه نسـل‌هــای بعـدی سـپردند. نـوروز از اندک جـشـن‌هــای بـاسـتانی پیش از دوران اسـلام اسـت که تا امروز بـا پوشش گسـترده‌‌ی منطـقه‌ی زنده و پرمـایه بـه جا مـانده اسـت و یکی از ویـژگی‌هـای آن تقویت همـبسـتگی و یگانگی، سازگاری زندگی با طبیعت اسـت.

پیوند انسـان بـا طـبـیعت، رمز پایداری و راز مـاندگاری نـوروز اسـت. انسـان، بـا پایان یافتن شـب‌هــای سـرد و دلـگیر زمسـتان و آمدن بـهــار زنگارهــای کـهنه را از قلب و اندیشـه بر می‌کند و بـا حرکت نمـادین "خانه تکانی" بـا طـبـیعت همگام می‌شـود و این پیوند در شـعـر و ادبیـات سـرزمـین ما بازتـاب گـسـترده دارد.

نـوروز، روز آفرینش طـبـیعـت هـر چـند بـار به ناخواسته کـم رنگ شـده ولی هـیچ‌گـاه فـرامـوش نگردید. ایـن جشـن شـادمـانه بـا آغاز بـهــار، آغاز فـصل کـاشـت هـم‌زمـان اسـت و درازی شـب و روز بـا هـم برابر مـی‌شـــود.

داشـتن و برپایی روزهــای شـادمـانه و زیسـتن در کنار طـبـیعـت به ‌ویژه برای مردم مـا که بـه حـد کافی روزهــای غمگین دارند و سـال‌ها اسـت که خنده برلب آنهــا نه نشـسـته اسـت، چه خوش‌بختی بزرگی اسـت. نوروز پیام‌آور شـادی و امید اسـت و خنده بر لب انسـان می‌نشـاند. امید برآن اسـت که کفه‌ی شـادی و خنده بر کفه‌ی اندوه و سـوگواری سـنگینی کند، گرد و غبـار غم و افسـردگی از روان مردم ما زدوده شــود.

نـوروز نشـانـه‌ی از پیکـار نـور و ظـلمت، نمـاد آفـرینـیـش مجـدد طـبـیعت، رسـتاخـیز بهـار، مـژده‌ی شـکـوفه و بـاران، جـشـن تکـابـو و کـار، پیـا‌م آور هـم‌دلـی و همـبستـگی، سـمـبل هـویت فـرهـنگـی و حمـاسـه‌ی مـلی اسـت که در ژرفـای روان انسـان جـامعـه‌ی ما رخـنه کـرده اسـت و در برابر همه تند بادهای فرهنگ‌بـرانـدازانه و کیـنه‌تـوزانـه اسـتوار پا برجا مانده اسـت. بـرپایی و تلاش در امر زنده نگهداشــتن و شگوفایی هرچه بیشتر نوروز بخـش از مبارزه برای ماندگاری و رشـد فرهنگ ملی مردمان ماسـت. نوروز پیوند دهنده‌ی امروز و دیروز مردمان ماست. 

بـه بـاور نگـارنده شـاید هیـچ روز و جشن بـه اندازه‌ی نـوروز شـادی‌آفرین و شـورانگـیز، نـوید بخش و آموزنده، گـسـترده و هـمگـانـی نبـاشــد.

 

سخن فرجامین:

چـه زیـبا و گــورا اسـت که نـوروز، به هـمـت و تلاش نـوروز بـاوران و اهـل نـظر و سـیاسـت بـه بزرگ‌ترین رویداد تـقویـم سـالانه‌ی کشـور ما بدل شــود و در جهان هرچه بیشتر جایگاه‌ی بایسته و شایسته‌ی ‌بـیابد.

بـه بـاور نگارنده می‌توان در ایـن راستا برخی گام‌ها را از همـین حالا برداشــت: 

اول اینکه: برگ برگ تـاریـخ گواه اسـت که مردمان مـا (از هر تیره و تبار) نـوروز را از سـالیان درازی بـه عـنوان جشـن بـاسـتانی و مردمی، میهنی وهمگـانی برگزار می‌کـنند، امـا دریغا که نگهداری و پشتیبانی قانـونی از نـوروز در هیچ قانـون افغانسـتان بـه عـنوان جشـن ملی مطرح و ثبت نشــده اسـت. 

دوم اینکه در افغانسـتان به مناسـبت جشن نوروز باسـتانی یک روز تعطیل رسـمی اسـت که اندک به نـظر مـی‌رســد. (در حالیکه در ایران پیش از یک هفته، در تاجیکسـتان سـه روز، در آذربایجان دو روز، ... به مناسـبت عـیـد نوروز تعــطیل عمومی اسـت.) 

سـوم اینکه: نـوروز در حـالیکه جغـرافیای بـزرگی را می‌پـوشــاند امـا هنـوز "اطلـس جغـرافـیای نـوروز"  نداریم و یا نگارنده آنــرا ندیده اسـت. بـاور برایـن اسـت که برپایی مـوزیم نـوروز در سـطح ملی و بین‌المللی، تنظیم وترتیب اطلـس نـوروز یکی از راه‌هــای ممکن و مناسـب نگهداری ایـن گنجینه‌ی تـاریـخ شـفایی و میراث بزرگ فـرهـنگـی و معـنـوی در قلمرو نوروز اســـت. 

چهارم اینکه: بـازنـگری و بـازانـدیشی بـر آیـین و آداب نـوروزی نیاز حال و آیـنده اسـت. از ایـن رو مفید اسـت که نگـاهی تازه انســان‌شـناخـتی بر اســطوره‌شـناسی نـوروز افگـند و در زمینه‌ی پـیشیـنه و ریـشـه، آداب و آیـین نـوروزی و تاثـیرات آن بـه روان و فرهنگ جامعه پژوهـش و مطالعات تازه را انجام داد. امید برایـن اسـت که به همت و تلاش پـژوهـشـگـران و جامعه‌شـناسـان در حوزه‌هــای بـالا بـا اسـتفاده از متون معـتبر تـاریـخی و پژوهـش‌هـای میدانی مطالعات و بررسی هــای تازه انجام یابد.

پنجم اینکه: بـرگـزاری بـزم شـعـر، داسـتان، طنـز، پـژوهـش و نمـایشـگاه‌ی نقاشـی، فـیلم، عکـس، کارهــای دسـتی ... پیش از همه توسط نهادهای فرهنگی در میان کشورهای منطقه از جمله میان سه کشور فارسی‌زبان همراه بـا پیش‌کش کردن جایزه‌هــای نـوروزی بـه بـهترین‌هــا، از یکـسـو ظرفیت و توانایی پدیده‌ی طبیعی ـ انسـانی نـوروز را نمـایان می‌سـازد و از سـوی دیگر موجب شـگوفایی و درخشـش هویت فـرهـنگـی و معـنـوی مردمان مـا می‌کــردد.

ششم اینکه: تقویت هرچه فزاینده‌ی تلاش مشترک همه نوروزباوران در راستای آگاهی دادن هر چه بیشتر به جامعه جهانی در رابطه به نوروز.

 

بهاران ۱۳۹۰ خـجـسته باد!

 

____

مطالب مرتبط:

نوروز یا نگارینه نگاری از هویت ملی، آیینی و فرهنگی عجمیان (سلیمان راوش)

نـوروز را پاس داریـم (نجم کاویانی | آرشیف)

 منبع: جاودان

 
Loading...
 
     
     
     
علی عبدالله

[خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]